میگه جماعتی که از سفر کربلا برگشته اند، ایدز گرفته اند.
خاک بر سر جنده های مغزی! کاش این سفر یک سفر یکطرفه بود اقلا لاشه تون برنمی گشت جماعت متعفّن بوگندوی مریض!
ده دقیقه به دوازده است. یک ساعت و نیم تو مطبخ بودم. یک کیک پختم. کوچیک شد نامرد! چهارتا تخم مرغ بود همیشه، نمی دونم چرا این فسقلی شد! لابد یا تخمش کوچیک بوده یا بیکینگ پودرش کم بوده. به زید رفیقم هم گفتم بیاد. دفعه قبل گفته بود می خوام یاد بگیرم. گفتم بیا یاد بگیر! حالا فردا که خنک شده باشه کیک، یا شاید اگه یکی دو ساعت دیگه هم من بیدار باشم هم اون، ببرم براش.
قشنگ خرد شدن استخونهاشو می شنوم! بیکار و بی درآمد و بی پشتوانه باشی، زیدت هم رفته باشه سه ماه دیگه برگرده! معلومه که می ترکه خب!
خرکی باشه نترکه آدمیزاد...
پاشیم یک چایی بذاریم. آخرین تکه از اون شیرینی ای که خریدم و گفتم تازه نبود مونده است. اگه بمونه دیییگه خورده نمی شه با و جود کیک خودم.
شبتون نیکو.