منچستر که رفته بودم، هر دفعه وقتی از جلوی دانشگاه منچستر رد می شدم، یک عده ای را همیشه می دیدم، دختر، که با تجهیزات و سه پایه و دوربین و کلاه و شنل لباس دانشجویی تو خیابون و محوطه های دانشگاه به شدت مشغول بودند تا از خودشون عکس و فیلم تهیه کنند. خیلی وقتها یک تلنبار لباس و کفش هم یک گوشه دیوار ریخته بود، به معنای واقعی کلمه، که نشون می داد دانشجوهای مزبور وسایلشونو اونجا ریخته اند و اونجا کفش و کلاهشونو عوض کرده اند و خلاصه، مشغول ثبت نشانه هایی از اون برهه از زیست خودشونند.
الان، از پنجره اتاقم می بینم که آقایون دوستان سیاه آفریقایی به طریق اولی سه پایه و دوربین به دست تو حیاط دانشکده کناری مشغول همون کارند...
می دونید کجاش دردناک است؟ این که من دو بار دانشگاه کمبریج رفتم، و هر دو بار اصولا باید تو لینکدین پست میذاشتم و اینو ثبت میکردم که الان که دارم دنبال کار می گردم و کارفرماها تندی می رن لینکدین منو می بینند چشمشون میخورد و بهرحال رو ناخودآگاهشون اثر می کرد اما، همییییشه همه چیز یا به تخمم بود یا با معیارهای خودم پیش رفتم بی توجه به اینکه برای بعدها یا با معیارهای بقیه هم، باید یک کارهایی کرد...
الان دیگه بی معنی است که برم پست یا عکسی از اون دوره بذارم. فرصتی بوده که سوخته. ولی خب،
بعید هم میدونم درس بگیرم!