می فرماید،

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست،

ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش!

...

همینجوری.

الکی!

به قول شاعر،

دلم گرفته اییییییییی دوست،

هوای گریه داااااارم!

حالا نه به این شدّت، اما از بس کار مفیدی به نتیجه نمی رسه این روزها، بشاشت ما کم شده است!

گفتم پلوپزمو فروختم؟

دیشب، پلوپزم را فروختم به هشت یورو!

آتیش زدم به مالم!

این پلوپز را پنج شش سال قبل خواهرم برام آورد. یکسالی هم ازش استفاده کردم ولی بعد دیگه بیخیالش شدم. فوقش تو کاسه اش سبزی می شستم گاهی. تفلن بود و برنج به کف تفلنش می چسبید. کاسه نو اش را 20 یورو می شد خرید، خیلی اختلافی نداشت با اینکه کلّ ماجرا را آدم نو بخره.

آقایی که اومد خرید، یک ماشین خیلی شیک سوار بود. گوشی اش را که باز کرد پول جابجا کنه، بالغ بر 4000 یورو تو حسابش بود! بعد این آدم، پلوپز دست دوم از من خرید!

نمی فهمم آدمها را...

سیاه بود.

آفریقایی.

دبی کار کرده بود.

درکش نکردم راستش...

4000 یورو تو حساب دم دستی ات باشه، بالای ده هزار یورو ماشین زیر پات باشه، بعد یک پلوپز دست دوم از من می خری که چی؟ با خودت چندچندی برادر؟!