صبح لیوان شیرمو گرم کرده بودم از مطبخ برمیگشتم که مریم جون تنگ و ترش پوشیده و آرایش کرده با قد بلند و شاسی درست از اتاقش بیرون اومده بود داشت در قفل می کرد که بره دانشگاه. هدفون داشت و بد شنید. هم نمی خواستم بترسه چون پشت سرش بودم، هم نمی خواستم بلند سلام کنم که بقیه شاید خواب باشند، بهرحال تعارف کردیم و تمام شد.
بعدها که من رسیدم دانشگاه دیدم تو بوفه نشسته سرش شدید تو گوشی اش هست و تغار کاپوچینو جلوش رو میز...
برد می کنند...
می تونست خونه نون پنیرگردو خیار بخوره، می تونست شبها سه چهارساعت تو مطبخ باشه عین من. منتهی،
نمی کنه.
میاد قشنگ می ره اجتماعی زندگی می کنه، تهش هم سود می کنه...
حالا ببین.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 16:42 توسط مسیح
|