اتوبوس را یک ایستگاه دیرتر پیاده شدم،

اون موقع ها که پول نداشتم، تمام مسیر دانشگاه تا اداره مربوطه را پیاده می رفتم.

نیم ساعت می شد،

تو کوچه خیابونهای زیبای پورتو، اگرچه خسته می شدم اما، لذت می بردم از راه رفتن.

یادمه یکبار از تمام آهن کاریهای هنری مسیر عکس گرفتم! درها و نرده ها واقعا هنرمندانه ساخته شده بودند.

اینبار اما با اتوبوس رفتم.

وضعم خوب شده است!

از بس تو هروله بین گذشته و حال بودم، اون مجسمه کنار خیابون را ندیدم. شایدم سمت اشتباهی دنبالش می گشتم.

یک ایستگاه دیرتر پیاده شدم و هنوز هم فکر می کردم که باید در امتداد مسیر اتوبوس برم تا اون مسیر آشنا را پیدا کنم.

یک دور تمام، استادیوم فوتبال را از بیرون، قدم زدم!

رسیدم سر جای اولم،

بعد فهمیدم ماجرا چی بوده و کجا باید می رفته ام!

شش و نیم عصر بود که رسیدم به اداره مربوطه. یک ساختمان چند طبقه که توش از سند ماشین تا کنتور برق تا همه کارهای دیگه را می شه بکنی.

من، گواهی عدم سو پیشینه لازم داشتم.

تو صف انتظار این بخش از اداره، یک خانوم و یک آقای به شدت خلافکار منتظر بودند، یکی هم داخل بود.

دیگه نشستم تا نوبتم شد.

پنج یورو گرفت، گواهی بی عرضه بودنم را پرینت کرد داد دستم.

خانومه، تنومند بود،

در آخرین دقایق آخرین روز کاری هفته، اونقدر انرژی داشت و شاد بود که آدم انگشت به دهان می موند! مگه می شه کسی اینقدر با کارش حال کنه!

پرسیدم ازش چند تا زبان بلدی، گفت سه تا، انگلیسی اسپانیایی و پرتغالی.

می گفت مراجع های مختلفی دارم گاهی هندی پاکستانی با اونها با زبان اشاره باید حرف بزنم بالاخره باید باهم ارتباط برقرار کنیم!

تمام مدت می خندید، و عذرخواهی می کرد! انگار بگی زبان آدمهای سمت ما براش خنده دار و در عین حال دشوار بوده باشه.

یکی دو کلمه مثل سلام و خداحافظ را ازم پرسید، بهش گفتم، به قدری سخت بود که فقط تونست به ناتوانی خودش بخنده و هی تند تند عذرخواهی کنه!

حیرت انگیز است توان این موجود!

وحشتناک است حتی....

به شدت خسته ام. ده دقیقه وارد شنبه شدیم. می رم بخوابم.

شبتون نیک