دیروز، بالاخره این رفقا سر از روی هم برداشتند و عصر، سه برش کیک بهشون دادم.

امروز پیام داده که منم کیک پختم عین کیکهای مامانم خوب شد!

نوشتم من هنوز نخوردم کیک خودمو!

نمی خواستم بیاره برام.

دفعه قبلی که آورد یک چیزی شبیه آجر بود به همون سفتی و تو پری!

مزه اش هم نمی فهمیدم چیه، بردم انداختمش!

البته الان یادم میاد یک چیزی از روانشناسی خوندم که می گفت آدمهایی که کودکی های نا امنی داشته اند و به قدر کافی توجه و محبت دریافت نکرده اند، یاد گرفته اند که به کسی اعتماد و تکیه نداشته باشند اینه که این افراد کمک از کسی قبول نمی کنند، ولی خودشون به همه کمک می کنند.

بهرحال چه بدغذایی باشه، چه ریشه در کودکی داشته باشه،

من حال نمی کنم با خوردن آنچه دیگران پخته اند!