خیلی سال قبل، وقتی بچه فهیمه کوچیک بود، خانومش یک خوراکی هایی شبیه شیرینی یا کیک درست می کرد برای بچه.
من چون دستی به شکمم داشتم همیشه خیلی خوشم اومد و بعد فکر کردم که اگه می شد کلا ریل کار را عوض می کردیم و می زدیم به کار تولید اونجور محصولاتی، یک قراردادهایی هم با مدرسه ها و مهد ها می بستیم که هم چیز سالم بدیم دست ملت هم خوشمزه، اون موقع یک برد دو طرفه برای همه رخ می داد.
اینو مطرح کردم و قرار شد که خانومش بره دنبال پروانه بهداشت. یک ملکی هم داشتند تو خیابون مسجد سید که جون می داد برای کارگاه. فامیلهایی هم داشتند تو کار تولید کره، که اونم جون می داد برای تامین یکی از اصلی ترین مواد اولیه. من واقعا مصمم بودم که برم بایستم خودم پشت فر، خودم بپزم، تا راه بیفته کار.
مشکل کجا بود؟
کون خانوم گشاد بود انگار! یعنی این بچه مایه دار حاضر نبود پاشه بره تست بده یا نمی دونم دنبال کارهای اداری ماجرا بره و می خواست با تلفن، مجوز را بخره! اگه می خواست خب طبعا می شد ولی انگار نخواست و خلاصه نشد که بشه و ما همون کارمندی موندیم که بودیم. اونم البته با کون گشادش به خوشی عمرش را گذراند.
چرا یادم افتاد؟ چون تازگی ها شروع کرده ام راجع به ریل و حمل نقل ریلی مطالعه کنم. برای اینکه یک کاری را بتونم بگیرم، لازم است اینها را بدونم. هنوز که اوایل کار است می بینم که هی وای من کاش می شد واقعا پشت تنور باشم و ندونم خیلی چیزها را! اینکه چه همه خطرها پشت سر یک قطار هست و به چه راحتی ای ممکنه با سرعت خدا مایل بر ساعت به فنا بره آدم، زندگی را سخت می کنه واقعا! آدم هرچه ندونه راحت تره! لذت بیشتری می بره. خدا کون زن فهیمه را هم بیاره که نذاشت و کمک نکرد که ما فیلد دیگری را تو زندگی پیش ببریم و نفهمیم چه دنیای تخمی و بیخودی دور و برمونه...