از خروس خون بیدارم. عین خروس اومدم مدرسه که از پنج دقیقه دیگه بریم یک سمینار مانندی، بعد هم بازدید از تونلهای مترو. چقدر شاخه های مختلف بسط و توسعه پیدا کرده است. دیروز یک کلاس رفتم. از یک و نیم تا چهارونیم تقریبا طول کشید. وارد نبود بنده خدا. در مقدمات وارد نبود، حالا بریم پیش بخشهای تخصصی خودش لابد بهتر می شه. ده سال قبل دکتری گرفته و این ده سال روی این موضوع خاص کار می کرده است. ریل و راه آهن. شاخه جدیدی که به احتمال زیاد، یکسال اینده قراره من هم روش کار کنم و، به خیش بکشمش!
عین کار قبلی، حس می کنم می تونم منشا تغییرات بزرگی بشم تو این مورد هم. باید دید...
این یک مرض نیست که به جون من افتاده باشه بخوام بقیه را له کنم، نه،
مثبت که بهش فکر کنی این یک چیز ثابت شده است که وقتی چیزی را بفهمی، فرق می کنی با کسانی که فقط اونو خونده اند!
و این فهمیدن، همّت می خواد، وقت و مجاهدت!
ما رفتیم.
خوااااابم میاد بخدا!