زید دوستم دیروز عصر اومد اتاقم. دوستم چند ماه است رفته نروژ و زیدش که از قضا با کسی هم نمی جوشه اینجا روز شمار می کنه برگرده. گاهی می رم مطبخ بهش میگم بیا یکم فارسی اقلا حرف بزن، معمولا دیر می بینه و نمی رسه. دیروز یک مشکلاتی تو افتتاح حساب فلان داشت هماهنگ کرد اومد نشست یکم حرف زدیم...

دم رفتن، بهش می گم حلوا شکری می خوری؟ می گه نه، وعده های غذایی ام را کم کرده ام شکم نیارم و این حرفها. نمی دونم چی شد شیشه ترشی گل کلم که ظهر انداخته بودم را نشونش دادم، کلی شاد شد!! می گه یک قاشق از سرکه اش می دی؟ با تعجب نگاهش کردم، می گه اینجا لواشک گیرنمیاد، همه هم شیرین می خورند! یک شیشه قدیمی تر ترشی داشتم، آوردم گفتم اینو ببر. انداخت به تعارف. دیگه درشو باز کردم یک ته استکان سرکه ترشی براش کشیدم، با چنان ولعی می خورد که نگو!

اینو برای شماها می گم ها! البته می دونم لذت بردن هم دل خوش می خواد که این آتش به قبر افتاده از ملت گرفته است منتهی، برای اینکه تصوری داشته باشید که مهاجرت می تونه تا کجا آدم را اذیت کنه، و تازه این کوچیکش هست، گفتم براتون.

دیگه وقتی پاشد بره، یک بسته تمبرهندی داشتم مونده بود از سالها قبل، دادم برد. یک تکه اش را خودم خوردم سالم بود. گفتم نره مسموم بشه تازه قوز بالا قوز!

باید یکبار که آش می پزم یک کاسه بهش بدم. به نظر اینم خاله آشی بوده منتهی مطلقا بلد هم نیست بپزه، بماند که مصالح آش را هم ما نداریم اینجا! نه سبزی داریم نه کشک نه رشته...

نخود هم تمام شده است. باید از دور فلکه، نخود محلی بخرم.