پاشدم رفتم برم کتابخونه،
دیگه راهمو کشیدم رفتم محله قبلی. یکی دو تا فروشگاه لباس اونجا بود، یادمه قیمتهای معتدل تری داشتند. یک جین مشکی می خوام. خانومه نداشت. واقعا ولی قیمتهاش نصف محله خودمون بود.
بعد رفتم اون یکی مغازه که شورت بخرم در حجم انبوه، اونم انگار در حال تغییر شغل باشه، تقریبا سی چهل درصد قفسه هاش خالی بود و، کسی به کسی نبود، شورت هم نداشت!
اینقدر شد که یکساعت راه رفتم.
بد هم نشد.
قطعا بدن من یک مشکلاتی داره به هم می زنه. مثلا بیخ دماغم جوش زده، مدتهاست نه محو می شه نه بزرگ می شه. انگار بگی بدن در دفع زباله هاش با مشکلی مواجه شده و به شکل این عارضه ها، هر جا برسه دفن می کنه آشغالش را...
حالشو ندارم ورزش کنم. خیلی سنگینم! سختمه!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:16 توسط مسیح
|