یادم افتاد به اون خااااااک بر سر نجسی که خرس ریدش!

چقدر یک آدم می تونه حقیر و کم باشه!ننه مرده تو سرمای زمستون رفت مسکو،

محل سگ بهش نداند.

حتی نزدیکش ننشستند که یکم از گرمای تن اونها گرم بشه.

عین پادو،

عین نوکر،

عین یک توسری خور خوار و ذلیل،

شال سبزش را دستش گرفت رفت و برگشت...

وقتی برگشت حتی تاکسی دم در منتظرش نبود!

همراهش، بال بال می زد تو شب تار راننده تاکسی را متوجه کنه که این که اینجاست یک مقاااامی هست هااااا! بیا دم پاش!

خااااک بر سر جنایتکارت کنند حرومزاده!

خااااااک!