با ممد رضا صبح تو اتوبوس بودم. دو سال دیگه هنوز بورسیه داره. می پرسم کارها چطور پیش می ره؟ می گه آماده دفاعم!
بعد توضیح می ده که عملا ادامه تز فوق لیسانسم بود و می شه گفت سه سال و نیم است دارم رو همین موضوع کار می کنم.
خب، طبق معمول که آدم زرنگ بازی می بینه یا توانایی های بیشتر بقیه را می بینه و اعصابش از خودش خرد می شه، خیلی خوشحال نشدم من منتهی،
همچنان که اتوبوس پیش می رفت حرفهای ساده تری هم مطرح شد، مثل حداکثر فاصله ای که چشماش می بینه، مثل مهارتش در زبان پرتغالی، و چیزهایی که قشنگ می شد بفهمی یک آدم چقققققدر ممکنه لاف زن و زر زن باشه!
کمبود دارید استاد؟!
ممد رضا همینه که زنش از حواس خارج شده است! نمی بینه، نمی خنده، حتی صبح ها موهاشو فقط بسته یک جایی که ول نباشه، اصلا معلوم نیست چه مرگشه!
زندگی با این استراتژی که امروز به شدددت کار کنم، خودمو محروم کنم، که بعدها را بسازم، از اشتباه ترین استراتژی هاست!
نه که جواب نده، می ده، ولی اون بعدها، باید تمام اندوخته ات را خرج دوا درمانت کنی!
آبجی می گه دختر همسایه، زن میانسال تو آژانس هواپیمایی کار می کرد. کمرش را عمل می کنه و درست نمی شه و الان قراره بره بیمارستان خصوصی بستری بشه، هر هفته 11هزار پوند.
می گم برای چند هفته؟
می گه معلوم نیست! آخه برای کمرش نمی ره، برای افسردی ناشی از خوب نشدن کمرش می ره!! هر کسی یک هفته هزینه اش را به عهده گرفته، مادرش، داداشش، و بقیه!
فکر کن!
هفته ای، یازده هزار پوند، که چیه؟ خانوم غصه اش شده که کمرش اوخ شده!