بعنوان یک مهاجر، گستاخ و مهاجم شده ام!
وقتی می بینم یک گوساله که تو شلوغی مترو جلوی من هست همینکه کونش را می ذاره داخل مترو دیگه جلو نمی ره، چون تمام حواسش تو گوشی وا مونده اش هست، دلم می خواد بکوبم تو سرش!
وقتی یک محلی شونصد تا کیف و زیپ را باز می کنه تا تهش یک کارت در بیاره جنسشو حساب کنه، دلخور می شم! حق نداره اینجور کونگشاد باشه!
امروز که میومدم مدرسه یک یادداشت به شیشه زدم، جوری که خدمه حتما ببینه. نوشتم اتاق من این هفته تمیز نشد!! موظف اند دوبار در هفته اتاق را تمیز کنند، زنیکه گشاد اومده سطل را خالی کرده، بعد برای اینکه وانمود کنه کار کرده، اون حوله دم پای حمام را از بالا برداشته اریب پهن کرده رو آت و آشغالهایی که جارو نزده! حتی یک دستمال رو میزها نکشیده، فقط اومده، و رفته! و من نتونستم بیخیال بشم که نکنم تو چشمش!
غریب،
شاخ در کرده!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 15:23 توسط مسیح
|