عصر داشتم بر میگشتم، مریصا را دیدم.
خدمه کون گشادی که از زیر تمیز کردن اتاقها فرار می کنه.
عینک آفتابی زده بود، با یک تی شرت سبز قشنگ.
رو به رو به هم می رسیدیم، به تتتتخمش هم نبود که آشنایی بده! از کنار هم رد شدیم، انگار نه انگار که این شقّه ... همونی است که زیر پای منو جارو می زنه و توالت را می سابه!
حرفم اعتراضی نیست ها، اتفاقا از خوشحالی نه، اما از دید مثبت است که اینو می گم! می خوام بگم شان و شخصیت کسی با کاری که می کنه بالا یا پایین نمی ره! این خوبه.
و مهمتر از این، آنچه در تمام پیرامون ملیسا خرامان خرامان به جلو می رفت، احساس شادمانی بود! احساس رضایت بود! لبخند بود! انگار نه انگار که از صبح که اومده تا الان که اره می ره سرشو توی هجده تا توالت کرده و برس کشیده است! نه. اون فاز تمام شد، هرچند موقع انجام همون کار هم، حس بدی نداره! کلا به بلوغ رسیده.
حالا بیا بذار کنار خانوم مهندس ...، همین زید رفیقمون که از بی پولی داره خل می شه. می گه که من نمی تونم مثل شماها دکتری بخونم، دوست ندارم درس بخونم.
من با خودم فکر می کنم که خب ابله! شما فکر کن رفته ای سر یک کار، تو اون کار بهت می گن این مقاله ها را بخون این کتاب را بخون اون متن را بنویس! شما نگو که دانشجویی، فرض کن این کاری که می کنی کار هست! وقتی بورسیه بشی، حقوق می گیری که پنج روز هفته بری یک محل مشخص بشینی یک کاری که بهت گفته اند را بکنی. این دید خیلی عجیب است که مغزت نمی کشه؟ بد است که ساعت رفتن و اومدنت دست خودته، حقوقت دو برابر است، اجازه نشستن و راه رفتن داری، غذات نصف قیمت است و ...؟ حتما باید بری یک رستوران ظرف بشوری که بهت بگه حق نشستن رو زمین نداری تا کیونت که پاره شد پولت بهت بچسبه؟