مرحوم فیروز نادری تو ناسا کار می کرد. ازش پرسیدند بعد مرگ چی می شه؟ نظر شخصی اش را سوال کردند.
مرد بزرگ، اوهام و داستان نگفت. وفادار به تفکر علمی ای که شاتل هوا می کرد و فیزیک می دونست، بی اینکه آخوند بازی و حرامزادگی بکنه گفت،
آدمهایی که به سن من می رسند دلشون می خواد در جواب به این پرسش، بگن تمام نشده! بگن ادامه داره، بگن قصه به آخر نرسید منتهی،
واقعیت اینه که ما از مولکولهایی درست شده ایم...
لامپی الان روشن است، و بعدش روشن نیست دیگه...
...
بعدوقتی اینجوری نگاه زندگی بکنه کسی، نه برای ثواب و بهشت و حوری، آدم می کشه، نه از ترس جهنم و دوزخ، عین خرررررررررر زندگی می کنه!
صبح به صبح گاهی از توی اتوبوس زنی میانسال را می بینم که حجاب کامل داره، صورتی و سفید و گلبهی سر تا پاشو پوشیده یک تسبیح دست راستش گرفته دور تا دور پارک قدم می زنه که نمیره. در سبقت گرفت از این، دخترهایی با شلوارک کوتاه و پاهای بلند و کشیده و موهای باز که گاهی تو سرما فقط یک تاپ به تن دارند...
ما مسلمونها ریدیم به زندگی اینها!
ریدیم به منظره ها!
ریدیم به زیبایی،
به سلیقه،
به هوا...