یک کلاس دارم شرکت می کنم،

حسب اتفاق یک دختری که تو خوابگاهمون هست، اهل نپال، تو کلاس هست. اون درس را رسما گرفته است.

دختره متاهل است و یک پسر سیاه سوخته که بیخودی انرژی اش بالاست، باهاش است.

دختره، هییییییییییییییییییییییییچ نمی فهمه!

یعنی، هیییییییییییییییییییییییچ که می گم، هییییییییییییییییییییییییچ ها!

بعد تمام این نفهمیدن، منظورم گیجی است نه فهم و شعور. تمام این تو چهره اش هویداست!

الانه تو حیاط دیدمش می رم که یک سوالی ازش بپرسم راجع به درس دیروز، هنوز نذاشته دهنمو باز کنم، می گه من نفهمیدم!

نمی ذاره حتی بگم چیه، شروع می کنه پشت سر استاد بد گفتن!

خفه اش کردم، سوالمو پرسیدم، بعد هم دید دل به دلش نمی دم بخواد چس چس کنه، به راحتی بای بای کردیم و من اومدم.

حالا سوال را رو تلگرام فرستادم برای یکی پسرها. بعد از این برای بقیه می فرستم. ببینم کی می دونه.

به سفارت ایمیل زدم گفتم امیدوارم سهل انگاری نکرده باشید! دلم می خواد شکنبه تکون بدم بهشون!

به آجلا ایمیل زدم که اگه پاکت من رسید اقلا خبر بده، خبر مرگت! جواب ایمیل را نداد کثافت.

به دکترم ایمیل زدم گفتم قرص بده من چربی خونم بالاست، باید کنترلش کنم! نمیشه بمیرم تو غربت!

دو تا سنسور را قالب گیری کردم. با وازلین آب بندی اش می کنم، طرح خودمه! یکی اش خوب بسته شد اما یکی اش نشت می کنه کثافت! برم سر بزنم باز...

هی نشت می کنه هم من می ریزم سرش!!