یکی از بدی های محشور بودن با آدمها کوچیک،
اینه که فکرت باز نمی شه! چیزی از محیط نمی تونی دریافت کنی.
دو ماه قبل رفتم مدارک دادم که عضو نظام مهندسی اینجا بشم که اگه کاری تو شرکت های معتبر پیدا نکردم بتونم تو شرکتهای کوچیک مشغول بشم.
از این پسره پرتغالی همکلاسیمون هم راهنمایی گرفتم برای پر کردن فرمها.
امروز که با مصری تو آزمایشگاه بوده اند حرف زده اند و نمی دونم چطوری به مصری گفته که فلانی می خواسته این کار را بکنه.
مصری بدو بدو اومده می پرسه کردی؟
گفتم آره.
می گه بگو چطوریه منم بکنم!
می گم مطمئنی خوبه؟
می گه تو کردی که!
:))
ناراحتم ها! یعنی خوشم نیومد نه که بگم ناراحتم.
هرچی اطلاعات داشتم براش فرستادم.
می گن اگه دنیا به حسودی نبود، یک شوهر برای تمام عالم بس بود!
این حالا تنها موردش نیست. یک مدتی دید من می تونم سوالهایی بپرسم که کیوووون خانوم چی برسه رو زمین، اینم شروع کرد! منتهی،
یکم که زمان گذشت، ول کرد!
مرد حسابی، مرغی که انجیر می خوره نوکش کجه!
الدنگ!
حقیر!
عوضی!!
چرا با یک آدم بهتر ازخودم هم اتاقی نیستم من؟! این چه کوفتیه؟
قرار بود یک قرارداد با دبی جور کنه، یک رفیقش اونجا کار می کرد، که سنسورهایی که من می سازم را برای یک دانشگاهی تو اونجا بسازم. رفت و اومد، تهش این شد که این رفیقم تازه رفته اونجا پولی دستش نیست منتهی این سوال را داره اون سوال را داره!
مفتی مفتی تمام دانش ما را عکس گرفت و فرستاد برای اون عرب پدرسگ! ما هم موندیم سر دیگ طمع، یا تلاشمون!
واقعا چکار باید کرد؟ خدایی یک آدم پر رزقی اگه بود، الان هم شغل گرفته بود هم قرارداد! منتهی به ما که می رسه فقط باید بریم کون بدیم.