این الدنگ اومده صااااف نشسته رو میز کنار دست من، عین بچه هایی که کمبود توجه دارند، خودشو به گگگگه کشیده که توجه جلب کنه، منم عینهو کروکدیل گردنمو بر نمی گردونم اصلا! سرفه بیخودی می کنه، خمیازه می کشه، هن و هون می کنه، فوت می کنه، خیلی خودشو مشغول نشون می ده، یک فاجعه ای که نگو. باید لپ تاپ بیارم وقتهایی که این اینجاست پاشم برم جای دیگه ای. اینجوری نصف حواس منم پرت اینه که این بزمجه را نگاه نکنم! گرفتاری شدیم این آخر عمری. صبح می خواستم نیام مدرسه. عصری جشن شکوفه ها هست تو یکی از خوابگاه های اطرافمون. منتهی دیدم نمی شه. یعنی یادم افتاد که دیروز به مصری گفته ام می خوام رو نمونه اش تست کنم. این حرومزاده هم با اینکه خیلی دلش می خواد تو مقاله هایی که بقیه هستند اینم باشه اما حسادتش هم نمی ذاره که کار پیش بره. همینه حس می کنه یک چیز تازه ای انگار داره در میاد، پیدا می شه یا جلب توجه می کنه، شروع می کنه زیرزیرکی و بی خبر کارها را کردن و آدمو جا می ذاره. کونده!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 14:52 توسط مسیح
|