به یک فازی از زندگی رسیده ام که باز باید از گوشه امن خودم خارج بشم.
عینهو لاکپشتی که لاکشو از روش بر می دارند، هم احساس زشتی می کنه هم احساس سرما هم بی پناهی و آسیب پذیری و همه چیز با هم توامان!
چشممو باز کردم صبح می بینم پرفسور فلانی بهم ایمیل زده که با فلان پرفسور برای جمعه آینده ساعت نه قرار گذاشتیم اگه تو هم برنامه ات خالی هست لینک جلسه آنلاین را آماده کن بفرست برای همه.
من، تا الان همیشه دعوت می شده ام! سفره دار نبودم که کسیو دعوت کنم!
دیگه یک عااالمه گشتم ببینم قبلا که دعوت می شده ام با کدوم نرم افزار و اپلیکیشن بوده، بعد باز کرده ام یکسری برای خودم دعوت نامه داده ام، بعد که همه چیزش درست بوده رفتم برای بقیه بدم، تنظیمات عوض شده است و جایی دکمه ای نمی بینم که لیست شرکت کنندگان را تنظیم کنم.
مددددتها گشتم و سرچ کردم.
بعد متن می خوام آماده کنم، چی بگم؟! اصلا اسم پروژه چی هست؟
یک عااااالمه گشتم اسم پروژه را پیدا کرده ام و متن را با چت جی پی تی تنظیم کرده ام و ارسال کرده ام و ...
بعد در این بین مجبور شده ام برم تقویم گوگل را باز کنم و این جلسه ها را که هی داره بیخودی زیاد و زیادتر می شه را توش وارد کنم. صفحه ای که تا قبل این سفید بود و من به لحظه تصمیم می گرفتم کی چه کاری بکنم، الان نصف هفته بعدش آبی شده!!
هنوز اینها تمام نشده می بینم شونصد تا پیام رو گوشی دارم مرتبط با همین جلسه ها،
ایمیلمو باز می کنم پنج تا مقاله بلمیرا فرستاده که بخون اینها را!!
والله پنج تا مقاله برای من کار یک ماه است! نه تا دوشنبه آینده!!
به چه گایی رفتیم این دم بازنشستگی هااااا!
خبر اینکه اقلا سه ماه آینده پول نخواهم داشت!! پروسه اعلان پروژه و مصاحبه و شکایت ها و عقد قرارداد، رفت تا سال دیگه!
بریم ببینیم چه خاکی به سرمون باید بکنیم!
حالا مسخره اش اینه که وسط اینهمه فشار، من دلم می خواد یک چیز دیگه ای بخونم اصلا!
و همون کار را هم می کنم قطعا!