این دوستمون پریشب حوالی ده و نیم یازده شب می رسیده است. از ظهر روز قبلش هم تو پرواز بوده و معطل فرودگاههای مختلف بوده که ارزونتر بتونه بیاد. دیروز که صحبت می کردند می بینم خانومه می گه که ده و خرده ای اومد بعد می گه من برم حموم و من ساکمو باز کنم و اینها، دیدم اینجوری نمی شه داد زدم پاشو شامو بذار گشنمونه!

حالا بازم اگه گلبرگ خانوم نمیاد بگه سرتو از تو کون این و اون بیرون بکش اما، وااااقعا آدم یکیو برمیداره دنبال خودش میاره که حتی یک شام ساده نتونه نه بخره نه بپزه، بشینه که شما بعد از حدود سی و شش ساعت، بیای تازه شام بذاری که باهات بخوره؟ خانومه می گه سه ماه است که رفته، من شاید یکبار صبحانه خوردم! فراخت را می شه دید!! حتی پا نشده یک صبحانه خودش بخوره؟! یک جا خوندم که با کسی ازدواج کنید که باهاش بتونید برید جنگ! من ریدم تو این رفاقتهای اینها، هرچند برای خودشون خوبه! می گن اون گه برای اون گاله خوبه!! مبارک هم باشند همه هرکی با هرکی دیگه هست!