آدم یک برهه هایی از زندگی اش نگاه دورش می کنه می بینه هییییییییییییییچ کسی تا افق های دوووووووووور دور و برش نیست!

خودشه و خودش، ولاغیر!

حالا کسی نیاد بگه من هستم ها! هستن از دور به درد عمّه تون می خوره! همونقدر به درد نخور است که بودن خدا، ولو قادر و مهربان، اما در آسمانها! مممممممفت گرونه! غیر از اتلاف وقت و انرژی هیچی نداره همچین بودنی. نگاه کن مومن روزی چند مرتبه باید وضو کنه از کار و زندگی اش بزنه تیز بایسته جلو خدا دولا راست کنه! بخاطر وجود خدا باید بادمعده اش را تو خودش ذخیره کنه عین کیسه گه اینور اونور بره! این خدا به درد نمی خوره! خدا که نتونه سر تخت را بگیره، نتونه تایر ماشینو عوض کنه، نتونه ماچت کنه، نتونه بغلت کنه فششششششارت بده که ترسها و تنهایی ها و سرماهای درون وجودت محو بشه، بشاش بهش! به تقددددسش بشاش بره! می خوام چکار؟!