عین خر خوابم میومد، اما شش و نیم شده بود و مامور بی چوق، شاش، نمی ذاشت بخوابم!
شما هم می گید؟ مامور بی چوق!
پاشدم، دیگه نمی شد بخوابم. صبحانه خوردم و یک کیف بستم به مقصد مدرسه. ناهارم، شکر و آرد ته مانده از کیک، کتری برقی ام، و نهایتا گوشتها و سبزی های توی فریزر را پر کردم. دم دانشگاه به نظرم رسید یکراست ببرم خونه و فکرمو آزاد کنم کلا! رفتم! خونه با مزه است. باید بهش برسم. دستمال توالت نداشت و نشد اساسی استراحت کنم توش!
غذاها را جا دادم یکمشو برای ناهار برداشتم گذاشتم تو جیبم!! سه قاچ پیتزا! کوله و کیف مناسب نداشتم منم گذاشتم تو جیبم! تو پلاستیک بود چیزی نشد.
پام درد می کنه و نمی دونم با راه رفتن بهتر می شه یا تازه با راه رفتن زانو و کمرمو هم به گا می دم. بهرحال ناچارم راه برم.
الان دانشگاهم. چایی دارم و نون پنیر گردو و اشتها!
تو راه، یادم افتاد به شبی که برای اولین بار کلید انداختم به در اتاقم تو خوابگاه! اتاق 118 خوابگاه دانشگاه! حدود 49 ماه قبل! وارد که شدم، ذوقم شد! حس مثبتی گرفتم. چشمم به میز تحریر و صندلی ساده پشتش که افتاد از ذهنم گذشت که اینجا، تو این اتاق، پشت این میز، مرزهای علم را جابجا می کنم!
کردم!
باور کنید محقق شد.
تو برگشت از خونه یادم افتاد به این و فکر کردم هی وای کاش یادم بود برای این خونه هم یک چیزی فکر می کردم بعددیدم نه،این نیست که تصمیم بگیری، اون چیزی که باید، بهت القا می شه! و اینبار، چیزی که بهم القا شد می دونید چی بود؟
اینکه اینجا، زندگی خواهم کرد!
می ریم ببینیم چی پیش میاد.
رفقا اگه کسی این سمت گذر کرد، مکان در خدمتیم! البته همچنان که گفتم یک تخت دو نفره بیشتر نداره و اونو طولش کم است لذا، ممکنه ناچار بشیم یکم صمیمی با هم بخوابیم! ولی قول می دم سالم پاشید!
از کار افتاده!