دارم داستان فرار اسد را گوش می کنم،

یک بخشش جالب است، اینکه دو ژنرال ایرانی تو بحبوحه کار به اونجا اعزام می شن،

یک روایت می گه که این دو تا مفقود شده اند،

و یک گزارش دیگه می گه تو یک جلسه ای که سران نظامی حضور داشته اند، ژنرال های ایرانی امر و نهی می کنند و در همین حین یک ژنرال سوری وارد می شد و به رگبار می بندتشون! یکیشون همونجا سقط می شه، تو جلسه ای که داشته فریاد می زده که نیروی هوایی سوریه باید به جولانی حمله کنه و صافش کنه! اون یکی ژنرال گویا جون به در می بره اما اینکه بعدش چی می شه و به کدوم گوری می افته، معلوم نیست هنوز.

ما که میرزا رضای کرمانی و بسیاری با خایه گان را داشتیم، چطور شدیم که یک نفرمون اینهمه سال خایه نکرد یک گلوله حروم این حرومزاده ها بکنه؟!

نامشخصه!

رفتم خوابگاه، تتمه وسایلمو جمع کردم و با اتوبوس برگشتم. شکر خدا به بارون نخوردم ولی الان عین اسب بارون میاد. گویا هالووین هم هست و ملت سر و شکل خودشونو به طرق وحشتناک و مشمئز کننده آرایش کرده بودند. کف شهر خبری نبود معلوم نبود اینها از کدوم مراسم های نسبتا کوچکی دارند به خونه بر می گردند.