امروز شاهانه رفتم دانشگاه!
فکر کن اول صبح، شاید چهار صبح، خمیر کردم!! بعد از یکم مطالعه و خواب مجدد پاشدم، تنبانمو اتو زدم، خمیر را زدم به تنور، بعدش دوش گرفتم. از حمام که بیرون اومدم تنها چیزی که به مشامم می رسید بوی خاطره بود! بوی نون خونگی! از او شدّتش هم افتاده بود بو و انگار کسی نونشو پخته و جمع کرده وسایلشو رفته! چیزی که مانده اما، عطر خوش نان است و خاطره.
دیگه حوالی یازده بود ناهار زودهنگامی خوردم و، زدم به راه. هنوز پام درد می کنه.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 22:40 توسط مسیح
|