نشسته ام تو خونه ام،
لباس گرم و تمیز تنم هست، یک چیز نرم سبک باحالی هم اینجا بود، شبیه روتختی شاید، انداختم رو شونه هام و کاملا گرم است جام،
ظرفهای پشت سرم از شب قبل همه شسته است،
تخت رو به روم مرتب شده است،
فایل رو به روم، پیش نویس مقاله ای هست که هر بخشش را می خونم لبخند به لبم میاد!
سمت چپم، پنجره است. آسمونی که تهش ابرها داره باز می شه و بارونی که کم کم بند میاد،
سمت راستم روی میز، موکاپات خالی است، با فنجانی کثیف و هنوز گرم،
کاسه ای سفالی با دوتا خرمای درشت،
کاسه ای کریستال با سه تا موز، یک سیب، یک پرتقال، چند حبّه سیر، یک گوجه!!
سکووووووت!
فقط صدای باد!
شاید هیچوقت زندگی به این دلخواهی من نبوده است!! شاید هیچ زمان!
با اینکه درآمد ندارم الان اما، چه اهمیت داره الان؟ فعلا که دارم تا بخورم، آینده هم نیومده تا الان!
یادمه کرونا که پیچید و شهر که خلوت شد آخرین غروبی که از دانشگاه به سمت خونه می رفتم داشتم با خودم فکر می کردم درحالی با سختی زندگی کردم که یک عالمه اموالم تو ایران بعد از من می شه مایه نزاع! خونه داشتم، زمین، ماشین، میراث...
گذشته اون زمان. الان اما، فقط دارم لذت می برم از این لحظات!
نصیب شماها هم باد!
باید یک موقع برم یک حوله حمام بخرم برای خودم. حوله هایی که هست کوچیک است، حوله دستی است و یک رب دو شامبر (؟)،
تجربه زیستی ام می گه درسته که ممکنه فقط هفت هشت ماه دیگه بتونی از اون حوله یا وسایل استفاده کنی اما، قرضی نباید زندگی کنی مدام. برو بخر لذتشو ببر! منتهی، تو این باد و باران، نمی دونم، شاید دلم کشید و رفتم دنبالش همین روزها.
خدا رحمت کنه حمیرا را، می خوند،
نه غمی به دل ،نه کسی به بند، باغچه ها پر از، گل شاه پسند!
محله قبلی که بودم یک خونه ای تو مسیر خرید کردنم بود، هر زمان می دیدمش این ترانه به ذهنم می رسید! یک خونه بزرگ بود، با درختهایی خاص و کهنسال. ایوانی که یکی دو بار دیده بودم فامیل توش جمع شده اند، سبک معماری خونه های قدیمی اینجا که همه شبیه عمارت کلاه فرنگی هستند! یک خونه وسط یک حیاط! از همه طرف باغ و باغچه و گلهای رونده و شمشاد...
هر بااااااااااااااار من اون خونه را نگاه کردم،
هر بار!
فقط این به ذهنم اومد!
نه غمی به دل،
نه کسی به بند!
باغچه ها پر از،
گل شاه پسند...
شاید قسمت شد یک روزی خریدمش!
به طرز عجیبی همیشه هرچیزی به چشمم اومده بعدها برام رخ داده! خیلی عجیب!
یکی از چیزهایی که همیشه تو ذهنم هست و هنوز منتظرشم می دونید چیه؟
رفته بودم شیراز. دنبال کارهای اداری ام. یکی دو سه سال بعد از اتمام تحصیلات. اطراف حافظیه بودم. یک تاکسی ایستاد. یک خانوم جوان با لنگهای بلند و حجابی که شاید هنوز هم مجاز نباشه تو خیابان، از تاکسی پیاده شد، با شتاب، عرض خیابان را طی کرد، اون سمت خیابان مردی کهنسال، نه از پا افتاده، اما سن بالا، ایستاده بود به انتظار! سیمای مرد شبیه اساتید ادبیات بود! ریش و پشمی خاکستری و ناز، جا افتاده، آرام، و آن غزال و حشی که اون موقع فکر می کردم این را چه به آن؟!
تا لب نانی به دست آورد ،دندان را گرفت!
کجایی پائیزی جان؟ اینو نمی خوام سرچ کنم، کاملش را تو بنویس برام.
ناهار درست نکردم. گاهی فکر می کنم جماعت دوستان را دعوت کنم رستوران. دعوت ایرانی. حدود صد یورو شاید بشه، کمتر از ده نفرند، یک ناهار مفصل بدم به مناسبت دکتری ام. بعد می بینم اینجا که رسم نیست. نبوده هیچوقت.
پاشم نون پنیرمو لوله کنم و برم دانشگاه؟! ببینم پام خوب شده آیا؟ می تونم راه برم؟! اگه دوای پا درد من بالا پایین رفتن از سربالا سرازیری های پورتو باشه، چرا که نه! چه درمانی خوشگوارتر از راه رفتن تو شهرک سینمایی طبیعی جهان؟! فکر کن آدمهای اینجا تو جایی زندگی می کنند که محل تعطیلات بقیه اقوام و ملتهاست! آباد! آرام! رام!
شب و آوای شباهنگ،
آسمان صاف و زمان رام...
چی بود اصل این شعر؟ مال اخوان؟
همه دل داده به آوای شباهنگ
آسمان صاف و زمان رام...
خدایا از ما نگیر این حال خوش را،
قسمت بقیه هم بادا ایشاالله، به دفعات! بلکه مدام...