یک فرش پاتختی به رنگ شتری و سفید بود، کثیف شده بود. دیشب تو تراس شستمش و تا شد آبش کشیدم و گذاشتم بارون بزنه روش! نصفه شب صدای بارون میومد! امیدوارم قشنگ کف را از وجودش بیرون کشیده باشه!
راست کرده ام برم دوچرخه را از فیلیپو پس بگیرم. من که استفاده نمی کنم، چرا می خوام بگیرمش؟ پارکینگ مسقف هم ندارم اینجا و باید بذارم باد بخوره و بارون! فکر کنم فیلیپو هم کلی وسیله براش خریده و تغییرات داده تو ارتفاع زین و سایر تنظیماتش. این پسره الدنگ، صاحب قبلی اش، نباید می گفت اگه نمی خواهی اش خودم می خوامش! باید می گفت مال خودته هرکار می خوای بکن و من کلا می دادمش فیلیپو. تقصیر خودم شد در اصل من نباید ازش هی می پرسیدم و اجازه می گرفتم. یکبار داده، دیگه قبول کن دیگه. می گفت کسانی که در کودکی نیازهای عاطفیشون تامین نشده وقتی بزرگ می شن همه کارهاشونو خودشون انجام می دن و از کسی کمک قبول نمی کنند. سه تا خصیصه دیگه هم می گفت که تمامش در من بود! واقعا ماها ریدیم با کودکی کردنمون!