دیروز پریروز یک دوستی معلوم نبود از کجا وبلاگ من اومد و نظر گذاشت و دعوت کرد. رفتم وبلاگش، یک مشت کسسسسسسسسسس شعر، یک مشت ابتذال، یک مشت کلام بی معنی بی سر و ته را با جدیت تمام هی پست کرده بود و اسمشونو گذاشته بود شعر! خداگواهه الان اگه بهش بگی شعر خودتو که مثلا اسمشو گذاشته ای قوری از حفظ بخون، نمی تونه! اینقدر این فاجعه عمیق بود! اما طبق معمول هم یک چندتایی کوس لیس براش به به چه چه کرده بودند و از نبوغش و نو آوری اش تعریف کرده بودند. منتهی خب من که نمی تونم بگم لباس تن پادشاه است، رکّ و راست آینه گرفتم جلو اش! خیلی مودب بود که یکی دو تا نظر اول را با ادب و احترام جواب داد، بعدش دیگه دم در کشید!

خداوکیلی اگه تملق نبود، خیلی شاید بهتر می شد اوضاعمون...