من، بالاخره یک روزی، رستوران خودمو افتتاح می کنم!

یک رستوران که غذای خونگی دست مردم می ده.

طعم و کیفیت و زیبایی و رنگ!

اصالت!

یک رستوران که بخشی از فرهنگ غنی ایرانی را در بخش غذا، به رخ همه بکشه!

جایی که توش از انواع پیتزا، فقط پیتزای سبزیحات سرو می شه!

صبح ها آش آبادان،

ظهر و عصر آش فصل، رشته یا دوغ یا کشک!

همیشه خدا کیک خونگی،

چای مرغوب، با هل و دارچین!

شاید کوبیده و جوجه را هم بذارم تو برنامه هام! باید ببینم بالاخره می شه ترکیب درست گوشت را بفهمم یا نه.

اینجا تراس باحالی دارم. کفش از چوب هست و این مدت هرچی اطرافمو نگاه کردم که یک موزاییک یا یک تکه چوب صاف مثل یک قفسه کمد پیدا کنم که بتونم بذارم زیر منقل و احیانا جلوی سوختن چوبهای کف تراس را بگیرم، چیزی پیدا نکردم. منتهی،

پیدا می کنم،

و کوبیده را رو زغال، درست خواهم کرد!

یادمم رفت ذغال بود یا زغال!