امروز، استاد بزرگمون صدام زد،
بحث پیش نویس مقاله ای بود که در راستای موضوع اصلی تزم نوشتم و این مدتها نگه داشت تا برسه به جلسه دفاع.
تو جلسه دفاع، نظرات را شنیده،
الان می گه که من حاضر نیستم اسمم پای این باشه، مگه اینکه فلان مساله را هم حل کنی.
حالا موضوع چیه؟ موضوع اینه که عین هر تحقیق درستی، وقتی کسی یک مساله را حل می کنه و یک قدم تو دل تاریک جلو می ره، دو تا مساله تازه جلو پاش سبز می شه! اونها می شه پیشنهادات برای کسی که این تحقیق را ادامه می ده. می شه موضوع جدید.
حالا این بابا، اونو شنیده، با وجودی که خودم به وضوح تو همه جا اینو نوشته بوده ام،
بعد می گه که نه، اونم باید حل بشه!
خب، حل شدن اون یعنی چندین سال دیگه کار کردن. من که نمی تونم همینجور سینه خیز تا ته عمرم برم که!
ازش گرفتم.
بی نهایت بد خط است، چیزهایی که بتونم بخونم را می خونم و اعمال می کنم و بعد، تصمیم با خودشه که اسمش باشه،
یا نباشه!
از قضا من خوشحال می شم نباشه!
بعد این آدم اینقدر احمقه که نمی فهمه موضوع به قدری قشنگ پیش رفته که داور کانادایی دندون تیز کرده و مشتاق ادامه دادن ماجراست!
البته، اینم به قدر خودش می فهمه و می خواد خانوم چی را بذاره کنار!
فی الواقع در آینده نزدیک یک بکن به بکن های من افزوده می شه!
مگه اینکه خطّمو ازشون سوا کنم و بقیه کار را مستقل خودم انجام بدم،
که خب یکم اینم نمی شه چون بهرحال به وسایل و تجهیزات اینها نیاز دارم!
باید آزمایش کنم، رو هوا که نمی شه.
حالا تا ببینیم.
هنوز گواهی اینکه دفاع کردم را بهم نداده اند. می گن امضاهای صورتجلسه کامل نشده. دو تا داور آنلاین بودند، یحتمل کار اونها گیر کرده.
نمی دونم.
باید شل کرد و دید چی پیش میاد کم کم.