تو فروشگاه،
سیب سفید با خال خال های قهوه ای ریز در همه جاش،
با فکر اینکه چند برش ازش بذارم لای کیک،
...
برش داشتم،
بوش کشیدم!
یاد مرحوم بابام افتادم!
یاد کودکی هام!
آشپزخونه قدیمی کاهگلی،
کارتن های بزرگ از سیب سفید و قرمز، لای پوشالهای کاغذی.
سیبها درششششششششت،
مثل همینها خال خال قهوه ای،
خوش عطر...
خدا بیامرزتش. خیلی از رفتارهام عین بابامه. دستم به خرید کم نمی ره. نه تو چیزهای اساسی ها! تو موارد اساسی منم عین خود مرحومش خنگ و بی سوادم! اما بحث خرده ریز بشه، بحث خرید برای خونه باشه، برای شکم،
تاااا دلت بخواد لارج و دست گشاده ام...
دو تا سیب برداشتم،
دو تا انار،
نارنگی داشتم از دیشب، دو تا هم از میوه های باغ استادم برداشتم،
یک موز هم مونده برام.
چند حبّه سیر هم کنار اینها تو میوه خوری هست!!
کوچیکه کاسه ام. به زور می تونم تو ای کاسه بلور چهارتا تخم مرغ را کیک کنم. بیشتر باشه از سرش می ریزه! همزن برقی کاسه های پلاستیکی را می تراشه نامرد! باید بلور باشه ظرف.
این کلام نیچه، خیلی جای تفکر داره!
فرموده،
یا بشر یکی از خطاهای خداست،
یا خدا یکی از خطاهای بشر!