زباله ای به نام کتاب!
مرتضی خدایگان سروده:
من درختی کلاغ بر دوشم،
خبرم درد می کند بدجور!
...
یک اشاره بدون انگشتم،
اثرم درد می کند بدجور!
...
تو فقط صبر می کنی تجویز
من فقط صبر می کنم یکریز
بسکه دندان گذاشتم رویش،
جگرم درد می کند بدجور
...
چی شد که ما به این سرنوشت دچار شدیم؟!
دیشب کیک پختم. قالب گرد. برخلاف همیشه مدل پیتزایی قاچش نزدم. یک کنارشو دیشب خوردم، یک نوارشو امروز. وقتی داشتم لای کاغذ روغنی اش جمعش می کردم که بذارم تو پلاستیک و بذارم تو یخچال، کاغذ را که تا زدم، ناخودآگاه یاد کتاب قرآنی که خونه داشتیم افتادم. یک کتاب قطور، با جلدی از پارچه سفید که شبیه پاکت نامه ها دهنش باز می شد و کتاب می رفت توش. کیک من هم همون مدلی شده بود کاغذ دورش، بخاطر همین یادم افتاد به اون کتاب.
بعد داشتم فکر می کردم که همیشه می گن مشکل از اونجا بود که ما این کتاب را گذاشتیم روی طاقچه و نخوندیم توشو.
حرف درستی است به نظرم، نه از منظری که آخوند حرومزاده می گه نه! اتفاقا به نظرم این حرف را یکی باب کرده که بی نهایت روشن بوده! بی نهایت درست!
یکی که می دونست و مطمئن بود اگه لای این کتاب را باز کرده بودیم و خونده بودیم می فهمیدیم چه بی ارزش است!
می فهمیدیم خط مشی راهزنان حجاز، در برابر گلستان و بوستان و حافظ و خیام و کتابهای جامی و کلیله و دمنه و هزار هزار نظم و نثر دیگه که به ما به یادگار رسیده، به مممممممممممممفت هم نمی ارزه حتی!
به مممممممممممممفت!
مشکل دقیقا همینه که ما،
نخوندیم اون کتاب را،
و بیخود، مقدّس شمردیمش!
کدوم تقدّس؟
کدوم کتاب؟!