یکچیزی یادم افتاد، گفتم بگم براتون.
می گه که تو بازار قدیم اصفهان، یک حاج آقایی همیشه از یک مسیری رد می شد.
یک بچه تخسی هم تو این مسیر یک کاری داشت که هر روز این حاجی را می دید و هر دفعه به حاجی می گفت که حاجیییییییییی! می دی بکنیم؟!
ببخشید روم سیاه بی ادبی است، ادامه ندید اگه پاستوریزه اید.
باری.
این ماجرا هی تکرار شد و تکرار شد تا اینکه بالاخره یکروز حاجی ایستاد،
به پسره گفت ببین بچه جون،
من که نمی دم تو بکنی،
اما تو هم از اصراااااااااااااااار، غافل نشو!
:))
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 19:32 توسط مسیح
|