تعدد تعطیلی ها و تو خونه موندن ها، داره کسخلم می کنه!

دوست و رفیقی نیست،

هوا هم سرد است،

بیکاری و بی پولی و ابطال همه مدارک که به سرعت رخ می ده هم قوز بالای قوز می شه طبعا...

باید یک فکری کنم خودم.

یک دوستی داشتیم قدیم، شاید هنوز هم هست، نقّاشی، بچه فولاد شهر...

این به غایت قشنگ ساز می زد. یک دختر جوون که به نهایت زیبایی و هنرمندی تار می زد اون زمان. یادمه تو یک برهه ای از زندگی که همه درگیر مسائل مختلف بلوغ و خانواده و تنش ها و فشارها هستند، این بزرگوار بجای پناه بردن به مخدر و دوست پسر و چمیدونم خواب و جلق و رفیق بازی و شاید چند عمل دیگه که با امکانات اون سالها هم هماهنگ بود، چسبیده بود به ساز زدن. به ساز یاد گرفتن! اینه که بعد که اون دوران گذشته بود، یک چیزی ازش در اومده بود به غااااایت به کمال! عالی!

من هم سازم را دارم. البته دلم تار می خواد ولی خب، سه تار دارم.

و به شددددت دلم می خواد و حس می کنم نیاز دارم که ورزش کنم،

اما امان از کون گشاد!

و یک عاااالمه هم کار دارم، که از شاخه به شاخه می پرم و نمی کنم...

باید بکنم ولی. از همین الان...