امروز و فردا که بگذره، تعطیلات سال نو شروع می شه.
نمی دونم چند روز و هفته. فکر کنم یکهفته.
نه و نیم بود که اومدم دانشگاه. با کیف و کوله و لپ تاپ و کیک و موز و ناهار.
درها فقط با کارت باز می شد. نشانه ای از اینکه آقا، برید خونه تون دیگه!
رفتم آزمایشگاه. سنسورهایی که هفته قبل ساختم، خوب در نیومده اند. رزینی که اضافه کردم ظاهرا خوب مخلوط نشده بوده و یک بخشی از اون سفت نشده بود. مربا بود. تا می تونستم با کاردک تخلیه اش کردم و بعد از یک ست تست، مجدد رزین درست کردم و باز قالب گرفتم و گذاشتم که ببنده خودشو. دلم می خواد عالی بشه چیزی که درست می کنم و خب، مرتبه اول، انتظار زیادی است که آدم بتونه چیزی کاملا عالی نتیجه بگیره. بهرحال آموزنده بود، ولی خب می تونست حال هم بده، که نداد. بدی اش اینه که این سنسورها سااااااااااالهای سال می مونه و این پلشتی و زشتی اش برقراره همیشه، متاسفانه.
کرایه خونه ام را دادم. یکم رفیقمو سوک کردم که تکون بخوره و صاحبخونه را بیاره پای قرارداد. ماهانه پنجاه یورو به ضررم هست ولی، اینجا تو خارج آدم باید آدرس داشته باشه. وقتی آدرس نداری به سرعت کارت گیر می کنه. به سررررررررعت.
خوابم میومد. حالا تمام دیشب از لباس زیاد و سرمای بیخود هوا نتونستم بخوابما ولی الان خوابم میومد. دیگه دیدم تو خونه تنهایی دق می کنم، خودمو راضی کردم ناهار بخورم بیام کتابخونه. تا جایی که زورم برسه به خودم می شینم اینجا. یک میز گرفتم تو آفتاب است تنم. اطرافم اقلا چند انسان نشسته...