تقریبا، هیچکدوم از رفقا نیست که به دلیلی واقعی، غمگین و افسرده و داغون نباشه. قبلا اگه یکی دو نفر بودند، اگه گاهی خوب و گاهی بد بودند، اما الان دیگه همه بطور یکدست، منفی اند!

کاش خوب شدن حال ملت را هم بشه ببینم...

برخلاف یکهفته ده روز قبل، بالاخره آفتاب بیرون اومد. رفتم تا دانشگاه و دو سه ساعتی اونجا بودم. یک قالب پنیر برای این رفیقمون خریدم، هدیه !! بردم براش. مصری را دیدم. به شدت نگران است. دیده که من نتونستم کار پیدا کنم، الان هم یکی را با مدرک دکتری از ایتالیا گرفته اند که بیاد به کمکشون آنالیز کنه براشون، و مصری به شدت قاطی است که وضع کار چقدر خرابه مگه که یارو حاضر شده از ایتالیا بیاد با حقوق اینجا کار کنه!!

به جاست نگرانی اش. بخصوص که خودش هم در دوراهی این مونده که برگرده مصر و تو دانشگاهی که بود استااااااااد بشه، یا بیخیال موقعیت اونجا بشه. معتقد است اونجا تو دانشگاه خوبه اما جامعه، زباله است!

باری.

ممد رضا را هم دیدم. اونم قاطی کرده بود. اساسی قاطی. داشت می گفت خوش به حالت دفاع کردی، من یک جاهایی یک اشتباهاتی کرده ام که الان جواب نمی ده کارم و گیر کرده ام و منتظرم کسی چیزی بهم بگه تا ول کنم برم ایران! این بابا چندین مقاله خیلی قشنگ داره ها! استاد خوبی داره. یک خانوم متشخص ایرانی است. اما اینها از اول بنای کارشون بر انتشار مقاله هست و بخاطر این تعجب نمی کنم اگه کار اساسی ای نکرده باشند! یکبار می گفت مقاله داده ام 250 تا مرجع داره!! استادش می گفت!! من برخلاف اینها کلا نظرم اینه مقاله ای که اونهمه مرجع داره یعنی کارهای اونها را جمع کرده و تکراری است! مقاله های خود من به زور ده تا مرجع داره چندتاش هم تبلیغ است برای مقاله های خودم یا خانوم چی!! کار باید نو باشه...

با اسماعیل هم حرف زدم. یعنی از بالا دیدمش، نرفتم پیشش. مزخرف است! بعد اومد در اتاقم. تمام وقت حرفش اینه که یک دختره را ضایع کردم، با یک دختره رفتم بیرون به هم زدم، دخترها جنه اند، دخترها فلان اند!! تاب داره. ماها همه مون تاب داریم. داشت می گفت خوب کاری می کنی که با کسی نمی چرخی. گفتم والله من دوست دارم بچرخم، کسی با من نمی چرخه!! حالا جالبه که همین چندتا دختری که تو خوابگاه بود یا ایرانی های تو دانشگاه با من سلام علیک می کنند، اما اینو می بینند کلا راهشونو کج می کنند! بعد می گم مریضیم، سندش همین است!! وقتی حتی کمتر از من با این حشر و نشر دارند، اینهمه زر زر از اینکه رفتم و به هم زدم و خیطشون کردم و الخ، فقط از یک مشکلات حاد روانی ای بر میاد به نظرم!

باری.

خانوم چی را هم دیدم. دوست شده ایم با هم. بهش گفتم یک توصیه نامه بده بذارم تنگ درخواست شغلم. قبلا شفاهی توصیه کرده بهشون منتهی، فکر کردم اگه یک کاغذی بده که تو مدارک باشه دست اونها بازتر هست که بتونند بین من و یکی دیگه که امتیاز فنی بالاتری داره، منو بردارند. اما خب نمی تونم هم اینو بگم که برای خودم نیست توصیه نامه برای کمک به همکارهای خودته! بهرحال با چاپلوسی تمام، درخواست را بهش دادم و قرار شد تهیه کنه.

دیگه چی؟

دارم وسایل می خرم که شیرینی درست کنم. کیک نه، شیرینی! مثل شیرینی نخودچی یا نون برنجی یا کلوچه و .... مشکل اینه که همه اش روغن جامد می خواد که من ندیدم اینجا و فکر کنم با کره درست کنم. امشب شال و کلاه کرده بودم درست کنم که می بینم کره به حد کافی ندارم. باشه برای روزهای بعد. اما تخم مرغ و آرد برنج و خاکه قند و هل را خریده ام. گلاب هم خوب بود که بخرم اما نیست اینجا، ندیدم.

دیگه چی؟

به بطالت داره می گذره بیشتر. نگم بطالت، به استراحت! خدایی تا آخر سال 2025 که به شدت مشغول پایان نامه بودم. اول سال 2026 هم تا الان دو تا مقاله داده ام یک اکتشاف. درسته از قبل آماده بودند اما همین آماده سازی نهایی و ارسال هر کدومش اقلا سه روز کار می بره.

باری. با همه اینها، بیکارم! و راندمان کارهام کم شده به شدت. تا ببینیم چی پیش میاد برامون...