صائب فرموده:

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشتر است

سر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شود

تخم بر هر شوره زاری ریختن، بی حاصلی است،

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهر شناس کاملی پیدا شود.

ما امروز رفتیم راهپیمایی. از سه تا شش بود. من از یک و نیم از خونه رفتم بیرون. فکر کردم تو این شرایط اگه بر یکی واجب باشه، بر من است! رفتم و خب زود هم می رسیدم اصولا، تصمیم گرفتم کل مسیر راهپیمایی را پیاده از این سر برم تا مبدا، بعد با جمعیت از مبدا برگردم سر همین ایستگاهی که باید برمیگشتم خونه...

جالب بود. شاید سیصد نفر می شدیم. اینجا اونقدرها نیستیم هرچند، می شد تا سه برابر این هم جمعیت باشه. خیلی ها نبودند. عافیت طلبی ته نداره. به نسبت راهپیمایی منظم و درستی که تو باقی شهرهاست و الان تو اینستا می بینم، خب مال ما داغون بود! خیلی وقتها صدای بلندگو نمی رسید. نمی دونستیم جلویی های چه شعاری می دن! خیلی ها کنار جمع گلو پاره کردند و بنازم به دخترها!! به تتتتتتتتتخمشون بود، همه چیز، حتی حنجره خودشون! و تو این جمع که ما بودیم، مشهدی ها به غایت کوشا بودند. به رفیقم گفتم اینها می خوان جبران اون کثافتی که به مملکت زده اند بشه، سنگ تمام گذاشته اند. یک حرومزاده می شه مایه شرمساری یک قوم، یک شهر، یک فرهنگ، یک کشور!

نمی دونم.

چی باید گفت.

چی می شه گفت؟!

پاشم برم مسواک کنم بخوابم.