گاهی،
مثل دیروز،
روز تا روز می گذره و من کاری نمی کنم. حتی چیزی نمی خونم. نمی دونم چکار می کنم!
منتهی بعد، یک چیزی می بینم یا می شنوم یا به ذهنم می رسه، با خودم می گم ببین، اون همه مدت، این داشت دم میکشید! سرزنش نکن خودتو!
خدایی هم آدمیزاد باید با خودش مهربان باشه! خب چکار کنم؟ چه می تونم بکنم که نکرده ام؟
شاید نظم دادن به آنچه اینهمه سال خونده ام، بهترین کاری باشه که می شه کرد! چون چیزی که باعث می شه رابطه های بین دانسته ها را لمس کنم و، از یک سری محفوظات، تبدیلشون کنم به یکسری ابزار...
برای یک کار اپلای کرده ام. دو روز دیگه وقت داره که ملت اقدام کنند. امیدوارم بتونم کار را بگیرم. دیروز یکی دو تا پیام امیدبخش هم داشتم، یکی از نروژ، یکی از استرالیا. جواب دادم، تا ببینیم روزی ما به کجاست. گمان نمی کنم تا قبل شهریور بتونم جابجا بشم، مگه اینکه کاری که اینجا درخواست داده ام را نتونم بگیرم. با توجه به اینکه خونه اجاره کردم و چندین ماه باید اجاره را بدم، و نمی شه کنسل کنم، بهینه اینه که برای اخر شهریور، یک کار جایگزین بتونم پیدا کنم.
خدا را چه دیدی، شاید تا اون موقع هم راه باز شد و اومدم مملکت خودم کار کنم. بحث اینه که بعد از رفتن این کثافتها سرمایه گذاری های عظیمی می شه، و بازار کار و کلا اقتصاد ایران رونق می گیره. رشته ما هم که اوّل همه این اقدامات است، طبعا کار برای من هم پیدا می شه.
می دونستید اینجا اغلب آدمها قراردادهایی که دارند حداکثر یکساله است؟ الان این کاری که من می خوام بگیرم فقط هفت ماه است! قراردادهای کاری ام با دانشگاه دو ماهه و یک ماهه بودند!! مصری قراردادش شش ماهه بود! هیچ تضمینی هم نیست که حالا بعدش کار تداوم داشته باشه یا بشه فوری کاری پیدا کرد.