نوع بشر!
شب است،
هشت و خرده ای از شب.
مکان، خارجه.
غربت.
هوا عالی بود امروز. گرم! گرررررررررم!
رفتم دانشگاه. هفته قبل خانوم چی ازم خواهش کرد که برم براشون یک ست دیگه سنسور بسازم. دفعات قبل بهم قرارداد می دادند و پول می دادند اما اینبار با گردن کج، و تشکر!
عیب نداره. می رم. یعنی رفتم. فکر کنم تقریبا هر روز اگه دو ساعت کار کنم، تا آخر هفته تمام بشه. هر روز می رم که قدم بزنم، مسیرمو اون سمتی انتخاب می کنم. نزدیک است دانشگاه به محل زندگی ام...
ترم تازه شروع شده است. روز اولش بود امروز. همه به شدت سرگرم اند و مشغول. بیکار دو عالم منم! بد هم نیست البت!
از ازمایشگاه یک سر رفتم اتاقم. این ایرانی ترک زنش را هم آورده است. همیشه به شدت سعی می کرد از زنش بگه من بحث را عوض می کردم. الان خود زنه اینجاست. به نظرم خیلی بالغ تر است از پسره. کسی تو اتاق نبود. داشتند بحث درسی می کردند با هم. واقعا تهوّع آور است به نظرم که یک زن شوهری، تو خونه و تو سفر و تو همه جاشون فقط راجع به یک چیز بحث کنند! فکر کنم زنش ازش کوچیکتر است و دیرتر مدرک گرفته چون داشت می گفت سفارت بسته شده و نمی تونیم مدرکش را ارزیابی کنیم و نمی تونه تو رقابت های بورسیه امسال شرکت کنه. پسره چند سال قبل این کارها را برای خودش کرد. نشون می ده که زنش دیرتر مدرک گرفته. یحتمل شاگردش بوده باشه. از اون کلاسها که محصولش خععععلی خوبه!
به من چه.
کارمو که کردم برگشتم خونه برای ناهار. بعدش هم گمونم خوابیدم. عصر، پاشدم رفتم تو تراس! چه عااااالی است این تراس!! دیر رفتم البته، زود هوا تاریک شد. قشنگ است. چراغ تراس کوچیک و بی نور است، یکی از چراغهای داخل را روشن کردم. از بیرون، به چراغ بی حال زرد داخل خونه و یک زندگی ساده یا شاید بهتره بگم ریخت و پاش نگاه می کردم. اون نور بی رمق، منو یاد خونه مادر بزرگم می انداخت. ایوانی بود با سقفی پوشیده از تیرهای چوبی و نی و گل! بلنننننننند! با شمعکهای دایروی که زنگ قرمز ضد زنگش هنوز تو خاطرم هست. دایی های کون گشادی که هیچوقت حتی یک رنگ به این شمعکها نزدند!! ها اینو بگم جالبه. دایی ام، عین همه دایی های دیگه، سالهاست که قصد داره ارث خواهرهاشو بالا بکشه. چندی قبل شنیدم که پیغام داده به مادرم که شما خیلی سال پیش بود که ازدواج کردی از این خونه رفتی دیگه چه حقی؟ کاری که نکردی این همه سال!
درسته.
دیدگاه تازه ای است اما خدایی یک منطقی هم پشتش هست!
منتهی می دونید مشکلش کجاست, اینه که دایی من تو همون خونه به دنیا اومده، در حالی که مادرم قبلش تو خونه دیگه ای دنیا اومده بوده و عین همه روستاها از همون بچگی هم تو کار خونه مشغول بوده. به عبارتی، مادر من تو خرید یا ساخت این خونه نقش داشته، ولی دایی ام نداشته. و از همه آنچه که ارث مانده همین خانه است، چندتا مزرعه! نصف خونه را اون یکی دایی با گرفتن اثر انگشت و حقه بازی از چنگ باباش و خواهر برادراش در آورده و شنیدم که حتی فروخته و تمام شده. این استدلال دایی عزیز سر اون نصفه باقیمانده است. من استدلالش را پذیرفتم، گفتم بهش بگید قبوله! مادر من فقط از اون بخشی از دارایی سهم ببره که تا قبل ازدواج وجود داشته! با این وصف عملا آقا دایی باید از ثروتی که از زمان تولد به بعدش بوده ارث ببره، گوزی ازش نمونده! همه خورده شده رفته، زمین و مزرعه قابل خوردن نبوده که هنوز مونده...
بگذریم. نمی فهمم آدمها را. نه ازشدت وضع خوبی باشه ها، به نظرم راه را اشتباهی رفته اند آدمها! بیش از آنکه لذت ببرند از چیزی که هست، به فکر اضافه کردن و جمع کردن اند. که چه؟
نمی دونم...
تو ایوون یکمی ساز زدم. شاید این حال و هوا کمک کنه که تمرین کنم سازمو هم...