به خواهرم پیام دادم که می ترسی؟ آخیییی! نترس نترس!

بعد از چند ساعت که نت وصل شده و تونسته بخونه و تونسته جواب بده، نوشته:

اونی که می ترسید مرررررررررد!

چقدر به دلم نشست این حرف!

اونی که می ترسید، به درک واصل شد!

جلسه شورای ره خری را نشون می ده تو یک جای ساده که لولای در پشت سرشون زنگ زده، یک میز ساده شیشه ای جلوشون، چند برگ کاغذ که چهارلا از تو جیبشون در کرده اند رو میز، همه خودشونو بغل کرده و تمرگیده اند!

خااااااااااااک بر سرتون که حتی مصلحت خودتونو هم تشخیص ندادید، چه برسه به مصالح مملکت!

کاش زنده به گور بشید همونجا! فرق نمی کنه کجا، اما زنده به گور بشید که بعدها با کاوشها و از روی سگک کمربند و نمی دونم جوراب و شورتتون تشخیصتون بدن. چقدر دلم می خواد وقتی حبس می شید اون زید مکالمه هاتونو با هم می شنیدم!! اینکه چی می گید اونجا...

راستش من انتظارم از اسرائیل بیش از اینها بود! من بعد از دیدن عملیات پیجرها، منتظر یک شاهکار بودم. دیگه انتظار نداشتم جنگ کلاسیک ببینم که طیاره بلند کنند و بمب بندازند و خاک و خرّه هوا کنند.

به نظرم، سناریو ضعیف بود اینبار...