سوم مارچ،
سه شنبه.
امروز دیگه دانشگاه نمی رم.
دیگه کاری ندارم اونجا.
صبح، به یازده تا شرکت ایمیل زدم! برای فروش، یا همکاری در تولید سنسوری که خیلی خوب می تونم بسازم. چندان پر فروش نیست این سنسور فلذا، ممکنه راه به جایی نبره. منتهی کاری بود که می تونستم بکنم.
منتظر داوری دو تا مقاله بودم. امروز وبسایتشونو چک کردم و دیدم یکیشون یک قدم رفته پیش. خوشحال شدم، با جزئیات که خوندم دیدم نوشته که رد شده است :))
هنوز بهم ایمیل نزده اند. اصولا دلایل ردّش را برام ذکر می کنند. این مقاله را تنهایی ارسال کرده بودم. ایده نویی که مشخص نیست هنوز من بد توضیحش دادم، یا داور تخم نکرده کاری که تازه بوده را تایید کنه. چیزی که هست اینه که کاملا بهش اطمینان دارم! یکم چرخیدم ببینم دیگه کجا مجله معتبری متناسب با اون موضوع هست، بعد که معایبی که اینها گفته اند را رفع کردم، برم بفرستم برای اونها تا اونها بررسی، و شاید چاپ کنند.
تختخواب جلو چشممه. یک تختخواب دو نفره. دارم تلاش می کنم نرم تو تخت. نمی دونم فکر و خیالم زیاد شده یا زیاد می خوابم، شبها خواب خوبی ندارم دیگه. نگران ایرانم، خیلی بیشتر از اینکه نگران بیکاری این روزهام باشم.