چهار و نیم بعد از ظهر روز (گمانم) چهارشنبه است.

آسمان آبی است، جا به جا لکه های ابر سفیدی هم هست. مشابه وقتهایی که کشور تعطیل و منتظر جنگ بود. وقتی که تردد ها کم، تولید آلودگی ها متوقف، و همه منتظر بودند فقط! باد سردی در حال وزیدن است. دو تا شلوار، جوراب ضخیم و بالا پوش زمستانی به تن، با یک پتو روی دوش درست مشابه پیرمردها، در حالی که انگشتهایم سردشان شده در تراس بزرگ و دلاور خانه اجاره ای ام نشسته ام. از سمت راست صدای انواااااع متّه و هیلتی به آسمان است. یک آپارتمان در حال ساخته شدن است و عده ای در طبقات مشغولند، یک تیم مفصل هم در حیاط خانه گویا استخر شنا را آرماتوربندی و قالب بندی می کنند. رو به رو ترکیب عجیبی از مدرنیته و زیست سنّتی است، مزرعه های خانوادگی و آپارتمانهای نوساز ساندویچی بین هم نشت و نفوذ کرده اند. پرنده ها گله گله دنبال هم می کنند و هر سمت که سر بچرخانی یک گیاهی برای خودش گل داده است. یک مزرعه کوچک مملو از گلهای زرد، دیوار ساختمان پوشیده از گلهای قرمز پررنگ میان بلگه های زرد، درختهایی با گل زرد مایل به نارنجی، گل سفید شبیه گلهای درخت بادام...

امروز یازدهم مارچ بود. ده روز به عید مانده است. من همچنان بی شغل، بی مجوزهای اقامت، بی پرسش جدّی ای برای زیستن...

دنبال روشی هستم که بطور اتوماتیک بتواند یک نقطه خاص از سیگنال های بی نظم را بدست بیاورد. انواع روشهای میانگین متحرک، مقدار تجمعی دامنه ها، تغییر ناگهانی میانگین، تغییرات ناگهانی واریانس، همه را تست کرده ام از صبح. چیزی که به همه سیگنالها کار کند اما، نیست همچنان. با این حال، امید بسیاری است بر اینکه بالاخره یکی دیگر از مسائل دنیای مهندسی را حل کنم. حل کرده ام، همین بود که بطور دستی امروز ثبت اکتشاف کردم، منتهی باید اتوماتیک بشود که قابل فروش تر باشد. دنیا انگار دست از پیشرفت کشیده باشد، از بین ده یازده تا شرکت که برایشان ایمیل زدم و نوشتم که توان ساخت سنسور دارم، فقط یکی واکنش داد، آنها هم گفتند بررسی می کنیم، تا بعد! هنوز بعد نیامده است...

من بالغ بر پنجااااااااااااه سال دارم. اگر یک چیز را به این طول زندگی درک کرده باشم اینست که کار، به کوشش نیست! باید خودش بشه! باید کائنات بخواد! باید قسمتت باشه. قلاب را باید پرت کنی ها، تور را باید بندازی، اما اینکه چیزی توش بیفته یا نه، این که کی بیفته، اینها دیگه به کوشش نیست. اصلا تخمی تخمی است تمام ماجرا. اینه که حرص چیزی را نمی خورم. نگم نمی خورم، الان مدتهاست که شب ها خواب راحتی ندارم. منظورم اینست که نابسامانی بسیار، اما حواله به بیضه است! وقتی بخود درست بشه، می شه خودش!!! منتهی کاش یک موقعی جور بشه که آدم لذّتش را هم ببره نه که باز هم حسرتش را بخوره! تصور کن گشنه ای که یک عمر به حسرت می گذرونه، وقتی غذا گیرش میاد که یا دندون نداره یا سو هاضمه! خب این بدبخت دارا بودنش هم حسرت است، عین ندار بودنش!!

یخ کردم. دیگه نمی شه ادامه بدم اینجا. می رم داخل...