مادینه ای در مسکو،
بخش 2.
مجدد، نمی دونم چرا، یادم افتاده است به رفیقمون در مسکو...
چقدر بد است که نمی تونیم با بعضی ها گپ بزنیم. یک گاهی، دلم می خواد بدونم دقیقا در کنه مغغغغغز بعضی ها، چی می گذره. در عمق احساس بعضی های دیگه. یک چیزی شبیه مستی، بی ملاحظه طرف بریییییییییییزه بیرون همه اندرونشو، پشت و رو کنه، ببینیم ما کجاییم، ملت کجا!
ناهار ،کله گنجشکی درست کردم. گوشت چرخ شده را با هرچه که داشتم از زیره و آویشن و شوید و فلفل سیاه و نمک و حتی برنج تاااا می شد به هم مالیدم. خرده برنج ندارم، برنج درسته ریختم تو هاون که بشکنند، اما نشکستند. همون درسته ریختم همه را رو هم و یکدست که شد، تو آب جوشی که نمک داشت فقط، دونه دونه قلقلی های کوچیک انداختم. یکم که پخت، چند قاشق برنج و یک سیب زمینی درشت خرد شده و نهایت رب گوجه سرخ شده افزودم و گذاشتم جا بیفته. عطری داشت، عطر عشق!
اداره کار ایمیل زده که فلان روز باید بیای جلسه. ایمیل زدم که آقا شما پول ندادید به من حالا جلسه برای چی بیام من؟ نفهمیدم چی بود جوابشون!
یکی از شرکتهایی که تو انگلیس است و بهش ایمیل زده ام به نظر میاد که داره پیگیری می کنه. امیدوارم یک پیشنهاد کاری خوب بهم بده. بی پولی، خسته می کنه آدم را! فرسوده در اصل!