فرشته ای در مسکو!
اینقدر خوشم میاد از این دختربچه های سه چهارساله!
همونها که جلوات می ایستند و در حالی که دارند ناخودآگاه، دو دستی یک تکه از لباسشونو می تابونند، زبون می ریزند و کارهاشونو جوووووووووووری توجیه می کنند که حس می کنی خعلی احمقی، در برابر اون فرشته زبون دراز صادق شیرین بکر و قشنگ!
روح نا مکدّری که مجسم شده است!
جلوه کرده فقط، و هنوز غباری و لکه ای و بغضی و خدعه ای در درونش نطفه نبسته است...
چی می شه که ما اونهمه پاکی و صداقت را به گه بدل می کنیم بعد یکم؟! تغییر ماهوی و ذاتی اش است، یا محیط داره خرابش می کنه؟ هوا زده می شه عین آهن! مکدّر می شه، حسود می شه، بدخلق می شه، تو دار و درون ریز می شه، دور می شه از ذات خودش، تا ساااااااااااالها بعد که از شکمش، دوباره اون خلوص و پاکی را بزاد و انگار امانتی که بوده را پس بیاره، فرسوده بشه جسمش، ... بی رنگ، نخواستنی، ...
چی می گذره بر آدم، در طول زندگی اش؟! چرا هیچ آدم بزرگی صفای بچگی خودشو نداره اصلا؟! چرا همه خش خشی می شن؟ تیله های شیشه ای قشنگی بود قدیمها یادتونه؟ چی میشن که کزّه می شن؟!
دلم تیله هامو می خواد! چکارشون کردیم راستی؟! چی شدند؟!
از بچه که گذشت،
اما خونه که بخرم،
دوست دارم یک سگ قلنگ دراز هم نگه دارم!
پوزه اش باید خشک باشه فقط!! از آب دهنش خوشم نمیاد اصلا.