پونزدهم ماه مارچ است. شش روز مونده به عید و هنوز جمسوری اسهالی ساقط نشده!

فکر کن اگه امام زمان ترامپ ظهور نمی کرد، ما با چهل میلیون کشته هم، نمی تونستیم از پس انبارهای سلاح و مغزهای شسته و اجنوی های مستاجری بر بیایم که چند دهه ثروت مملکت را به سلاح تبدیل کرده اند، و دندان طمعشون به آینده از هر زمان عمیق تر ریشه کرده است...

باور کنید با هشتاد میلیون کشته هم زورمون نمی رسید!

کما اینکه بعد از دو هفته کوبیدن، امام زمان هم نتونسته هنوز این غده چرکین را برداره ولو اینکه جاش یک چاه عمیق باقی بمونه. این کثافت هنوز هم هست، هنوز هم داره حیات و سلامت ما را به قهقرا می بره...

رنگ گذاشتم به موهام. رنگ خونگی. جوشانده پوست پیاز قرمز، میخک، چای سیاه و قهوه!

رنگ نمی کنه، اما چرک می کنه! موی سفید برررررررررراق را تبدیل می کنه به موی سفید چرک! اینه که کمتر انعکاس نور می ده، سفیدی کمتر به چشم می خوره.

دو ساعتی هست که موهامو با صاف کرده مواد بالا خیس کرده ام و کلاه حمام گذاشته ام سرم و یک دو دور دستمال توالت به دور گردنم بسته ام که وقتی نشت می کنه به لباسم نرسه. حوله بسته ام به کله ام که سردم نشه اما انگار امروز سرم داره یخ می کنه. کم کم باید برم بشورم. دو ساعت شده.

دیشب پلو گوجه گذاشتم. فکر کنم نوشتم ترکیبشو. خوب شده. چندقاشقش برای امروز مونده...

بعد از ظهر باید برم تخم مرغ بخرم. شب یک کیک چهارتخمه بپزم. تقریبا هفته ای صد گرم شکر که توی کیک تپونده ام مصرف می کنم!! زیاده شاید منتهی، بیخیال، بذار بمیره آدم! زندگی ارزش اونهمه نخوردن هم نداره!

دیگه چی؟

آهان باید یک پد بخرم. یکی هست اما انگاری چرک است، باید کف را تی بکشم. شاید بد نشه. اونم که هست بد نیست، بهرحال کارش همین بوده اما نمی دونم چرا هوس کرده ام پولمو دور بریزم! حالا تا ببینم.