عصر روز سه شنبه، هفدهم مارچ سال بیست بیست و شش.

تو بالکن خونه ام نشسته ام.

خونه اجاره ای ام.

همچنان صدای سنگ پرس میاد. صدای واق واق سگ، صدای گنجشک، یک سگ دیگه، سوت یک آدم،...

کم کم همه جمع می کنند و عصر، زندگی شروع می شه! یکی از مشخصه های اینجا اینه که کسی تا بوق سگ پشت دخل نمی مونه! معدود فروشگاههای زنجیره ای تا نه و نیم شب کار می کنند. اغلب اونها ساعت نه می بندند. مغازه های عادی، همین حدود ساعت پنج. درست عین کارمند جماعت که قلم خودکارشو جمع می کنه و کیفشو رو میز می ذاره که سر وقت ساعت بزنه، یادمه بقالی سر میدون اصلی شهر هم قبل از پنج همه صندوق هاشو می برد داخل، پرده ها را میکشید،چراغی اگه بود را کم می کرد ولی همچنان در باز بود، تا بشه پنج! ساعت که می شد، قفل می کرد می رفت! فکر کن تو تابستون هنوز چهارپنج ساعت دیگه هوا روشن است، تازه بعدش شام است، تازه بعدترش فردا صبح ساعت نه می خواست در را باز کنه! منتهی،

زندگی می کرد. تعطیلات داشت. یکشنبه ها کامل می بست. شنبه ها فقط تا ظهر بود. تابستون یک ماه تمام اطلاعیه می زد پشت شیشه اش که برای استراحت تابستانه و نمی دونم تجدید قوای سالانه و الخ تا فلان تاریخ نیستیم...

جالب بود. جالب هست...

من امروز رفتم دانشگاه. سه ساعت، یک بخش بی نهایت قشنگ برای مقاله بعدی ام نوشتم. و ایده هایی که حالا باید امشب پیاده کنم و نمودارهایی را تو هم بتپونم و جا باز کنم برای هرچه بیشتر نوشتن...

آخرین ایمیلی که رسیده بود برام دعوت به جشن فارغ التحصیلی بود. شونزدهم اپریل. درست دو ماه دیگه، پنج عصر، تالار بزرگ دانشگاه. تو این مراسم به بعضی ها جایزه می دن. من خیلی حقّم هست که جایزه بگیرم. سراغ ندارم کسی اینقدر پر محتوی بوده باشه و نو، کاری که کرد. منتهی، معلوم نیست تصمیم هیئت داروی چی بوده است. راستش فکر می کنم امتیاز بالایی نداده باشند. یک بخشی از کارها که اصلا تو اون جلسه و توپایان نامه نیومد. عمدا نیاوردم. خارج از موضوع بودند هرچند مهمتر از خود اصل موضوع! هیچوقت هم از خانوم چی نپرسیدم که آیا برای تز برتر شانسی دارم یا نه. اون خبر داره که چه امتیازی هر کسی داد. مهم نیست. دو ماه دیگه، یک عصر گرم بهاری، باید کت و شلوارمو تن کنم و برم، ممکنه برنده هم بشم. یک لوله کاغذ است احتمالا که خب،

می شد بکنم تو کونم!

شادباش می گم مرگ آن حرامزاده عراقی را که به درک واصل شد، هرچند کاش سه ماه زودتر مرده بود و اونهمه جوان را نمی کشت بی پدر. خاندان لاری جانی خیلی شانس خودشو بالا می دید در تصاحب مملکت! هم اینکه خایه منی ها ناکار شده بودند، هم اینها به انگلیس وصل بودند، هم مناصب بالایی را به تعداد زیاد در اختیار داشتند. به نظرم من تنها کسی نبودم که می فهمیدم اینها حتما سعی می کنند مملکت را بالا بکشند اینه که بعید هم نیست در اقدامی از درون باندهای قدرت، موقعیتش لو رفته باشه که به گای سگ بره و، این هم مثل ابرام شش کلاسه، به گور ببره آنچه را یک عمر برا رسیدن بهش جون کند، شرافت ریخت، خون خورد!

تا باد نفر بعدی، بلکه همین امشب!

ما کی اینهه قصی القلب شدیم؟! یک کلیپ بود که یک چادری کنار پیاده رو را نشون می داد و سربازی که کنارش نگهبانی می داد. از این کارتن خوابی های خفت بار نیروی انتظامی. جوری دقیق بمب را زد تو کون سرباز و چادر که من کیف کردم! ماشینها هر کدوم یک متر سر خوردند به بیرون، فضا باز شد برای چاله ای از عن! چه حیف که چیزی ازشون نمی مونه که برقصیم بر جنازه اش! خیلی سفت می زنه، تهش معلوم نمی شه کی به درک واصل شد، کی صحنه سازی کرد و در رفت! می دونید، متوجه نمی شه آدم...

نظرت چیه فاحشه تو؟ با خودتم! تو که بابات ماموریت گرفت رفت انسان سوریه ای را در خاک خودش بکشه که آرزوی حکمرانی یک حرامزاده کونی ای به اسم خایه منی اجابت بشه! با تو ام تو...

فکر کن! خدا خلق می کنه،

یک نفهمی برای رضایت خدا،

می ره چیزی را که خلق کرده، می کشه!!

آخوندها این روزها در چه حالی اند؟

واقعا بیشتر نگران اینند که تکه تکه بشن به دست مردم،

یا نگران این اند که برای سیر کردن شکمهای بزرگشون از این پس باید چه گهی بخورند؟

زندگی خوب بود تا قبلش!

سر صبح، زنه را می کردی،

پا می شدی می رفتی یک ست دوتایی می زدی، کمرت وا می شد در اصل.

برمیگشتی باز می کردی،

می خوابیدی اینبار تا خود ظهر!

ظهر باز می کردی،

می رفتی مسجد!

دو ست چهارتایی حرکات را به آرامی بی اینکه استرسی بهت وارد بشه انجام می دادی،

یک مشت زر می زدی،

اضافه کارتو حلال می کردی،

برمیگشتی منننننزل!

منزل را می کردی،

بیکار بودی تااااااااا خود مغرب!

اینبار یکم سخت بود،

یک ست سه تایی، یک ست چهارتایی!

دولا راستتو می کردی که یکوقت خشک نشی،

برای یک عده ابله که احترامت هم می کردند از هرچی که دلت می خواست زر می زدی،

پا می شدی می رفتی منننننننننزل!

شام مفصلی از پول مفت بر بدن می زدی،

برای تقویت دنیای اسلام حالا اینبار دیگه باید سفت تلنبه می زدی خدایی!

باید حامله می کردی!

باید آبت میومد!

سخت هم بود بعد اینهمه فعالیت!

بهتر بود به صیغه و زوجه جدید فکر می کردی، اینجوری بهتر راست می شد،

کم کم هم بابش باز می شد که واقعی بشه!

می دونستید یک بابایی حساب کرده بود اگه قرار باشه واقعا عسل توی جوب به پای خودش حرکت کنه که نگنده، شیب زمین باید نود درجه می بود؟ یا اندکی کمتر!

وااااااااااااقعا ریده اند تو جمجمه زن و مرد مسلم که حتی فکر نمی کنه که چطور ممکنه!

چطور می شه عسل تو جوب جاری باشه!!

اصلا چه کرامتی داره که بعد اییییییییییییینهمه ثواب و کمالات، عینهو خر بخوای دولّا بشی پوزتو بذاری لب جوب و حالا مثلا عسل بخوری!

چه کرامتی داره تمام صبح تا شب و شب تا صبح کارت کردن باشه یا دادن؟!

واقعا کمال آدمیزاد دینی همینه آیا؟

باغی باشه و تنبل خونه ای که حتی لازم نباشه دستت را دراز کنی یک میوه بچینی،

اراده کنی بیاد لب دهن!

بعد کارت چیه؟

هیچی! فقط بکنی!

انگار بگی رسیدن به مقام خر، کمااااااااااااال انسانیت یک مسلم است!

خاک بر سرتون واقعا!