امروز، سیزده به در، دوّم آپریل 2026 بود.

فکر می کنم روز خوبی بود. من امروز تونستم یک بچّه مقاله توی لینکدین بذارم. علمی بود. چندروز قبل هم یکی گذاشتم. بعید است بتونم بطور مداوم تولید کنم منتهی، فکر کنم باید یک مدتی، تو این وادی تولیداتی داشته باشم. بحث کار هست. زنده ماندن! بحث شیرین پول! راستش هفته قبل وقتی رفتم و هزار یورو از پس اندازم برداشتم که اجاره خونه ام را بدم (750 یورو) و یکم هم دم دستم باشه برای غذا خریدن، یکم ترسیدم. غم نبود. شاید ترس هم نبود. یک حسی بود که عجیب بود. هفت هشت ماه قبل جوری برنامه ها داشت پیش می رفت که امیدوار بودم مثلا ده هزار یورو کاسب باشم تا امروز منتهی حدود همین مبلغ هزینه دادم! یعنی تصوراتی که می رفت به این سمت که بتونم به خرید قسطی خونه فکر کنم، جوری تغییر جهت داد که حس کردم اگه زودتر کاری پیدا نکنم، عنقریب باید برم تو جوب بخوابم! از اونجا که ترس همیشه هم بد نیست، یکم کونمو هم کشیدم و شروع کردم اینور اونور ایمیل زدن. و بعد امروز سه تا از بذری که ماهها قبل کاشته بودم ییهو جوانه زد!! قرار شد برای اواخر این ماه، یک جلسه آشنایی با یک شرکتی توی نروژ برام بذارند. همزمان، قرار شد هفته بعد با یک تولید کنند انگلیسی، تو لیسبون جلسه داشته باشم. در همین اثنا قرار شد هفته بعد برای یکی از کارها مصاحبه شرکت کنم! درسته که هنوز هیچی عوض نشده و در بهترین حالت یکماه دیگه مممممکنه یکی از اینها به بار نشسته باشه ولی، خجسته بود بهرحال. خیلی خجسته! می دونید، این که شش ماه است دفاع کرده ام و الکی الکی صبح پامیشم می رم آزمایشگاه یا کتابخونه و ظهر برمیگردم ناهار خونه می خورم، نه که بد باشه، اما حس می کنم شان و منزلتی که باید را در میان جامعه ندارم. همه می دونند من بیکارم. بی درآمدم. علافم!! نتونسته ام! و این حس، این نگاه، منو اذیت می کنه...