جنده مسکویی، امروز بیدار شد و صبحانه خورد و زد به راه!
رفت و رفت و رفت تا رسید به شنبه بازار...
تو مسیر، تو مترو، با خودش فکر می کرد کجای دنیا از این قشنگ تر است؟ یک شهر اروپایی با کمترین تعداد ممکن آسیایی و مسلمان! معدود جای باقیمانده ای که شاید از معدود آلودگی هایش خود فاحشه است!
شنبه بازار، شلوغ تر از همیشه بود. شور زندگی در تک تک راهروها عیان بود. بوی زندگی می داد همه چیز. انگورهای درششششششت! گلابی های گونه گون! انوااااع پرتغال و نارنگی! فکر کن حتی آناناس هم بود! من دو بسته جعفری خریدم، دو تا گشنیز، یک تربچه، دو تا بادمجون. اینها شد شش و نیم یورو. بعد یک کیلو گردو خریدم. هفت یورو. یک کیلو جو خریدم. دو و نیم یورو. تقریبا کوله ام پر شده بود. یک پلاستیک هم دستم گرفته بودم. منتهی میوه می خواستم، ولی نه میوه های زمستونی! آخرش یکجا، سیب های زرد، عطر داشت!! دو کیلو کمتر سیب برداشتم!! خواستم از خرید لوبیا بگذرم، دیدم نمی شه!! کلی ایستادم تا پیرزنها تخم مرغ خریدند و نوبت من شد و نیم کیلو لوبیا خریدم. دیگه واقعا سنگین شده بود، تو جیب کنار کوله دو تا نهال فلفل دلمه ای و یک نهال فلفل تند هم بود!! از لااااای غرفه های لباس فروشی راه برگشت را پیش گرفتم. دست فروش ها، مشتری ها... یک خانوم جوون بچه نوزاد به بغل، بساط فروش جوراب و شورت داشت یک آقا و خانوم جوون، تقریبا لباس کهنه و اسباب بازی آورده بودند. هر کدوم نیم یورو!! نمی تونستم بفهمم نیم یورو، کدوم درد کجا را دوا می کنه آخه؟! یک غرفه هم جعبه های شانسی می فروخت. بیست یورو قیمت زده بود، رو پوسترهاش نوشته بود که ممکنه چی باشه تو جعبه . از دوربین عکاسی تا باقی آت آشغالها. منتهی، نه فروشنده خجالتی می کشید، نه خریدار حس بدی داشت! هیچ غرفه ای بیکار نبود! همه مشتری داشتند، همه زندگی می کردند...
تا برگشتم خونه یازده شده بود. موهامو با جوشونده قهوه و چای و میخک و پوست پیاز آغشته کردم و کلاه گذاشتم و تو تراس حصیر پهن کردم، به سبزی پاک کردن. تا بیام اونهمه سبزی را پاک کنم و بشورم و خرد کنم و حتی سرخ کنم بخشی اش را، شد سه بعد از ظهر!! بادمجونها را هم سرخ کردم! و الان که ده شب شده یک کوه ظرف نشسته اون رو به رو است!! صاف تو چشممه، اما، حالشو ندارم هنوز... گوگوش داره می ناله و من،
نمی دونم...
زندگی شاید همین باشد...