من از صبح که بیدار شدم اولش یکم سرچ کردم دنبال سوالی که این دو سه روز تو ذهنم هست راجع به انرژی و موج و این مبحثها. سر ظرفشویی فکر می کردم که خوبه که اخبار را کمتر دنبال می کنم. دو سه بار در روز شاید. فکر می کردم هر چیزی، آدم خودش را می خواد و داره. سیاست مدار و روزنامه نگار و ... کارشون اینه همونجور که من با مساله ریاضی و انرژی و موج می خوابم و با همون بیدار می شم اونها هم با خبر و تحلیل بیدار بشن و بخوابند و بمیرند حتی. وقتی یک راننده تاکسی بجای حرفه خودش به سیاست می پردازه، این یعنی یک جای سیستم غلط است که کسی، به موضوعی فکر می کنه که در حیطه کاری کسی دیگر است. این نشون می ده اون افرادی که تو اون حیطه مشغولند کار خودشونو درست و خوب انجام نداده اند که منتقل شده به من، به شما، به تاکسی ها...
باری.
نهال هایی که دیروز خریدم را کاشتم. یادم نیست گفتم یا نه!! اما هنوز ذهنم پر است و می خوام بگم!
نهالها را کاشتم. گلهای خراب را دور ریختم. آره یادم اومد اینو نوشتم قبلا. برای زغالها با دبه های خالی آب یک مخزن درست کردم. ماست مایه کردم. نخود و لوبیا پختم، اینم یادمه گفتم همین یکم قبلتر.
رنگ موی خودمو تکمیل کردم!! قبلا جوشونده قهوه و میخک و پیاز قرمز و چای بود. یاد گرفته بودم که بجای اسپری کردن روی مو باید با شونه به موها بمالمش. چون رقیق بود، چیزی شبیه چای، بسیار می چکید و شره می کرد. امروز تو همون مایع پایه، یک قاشق کوچیک آرد برنج جوشوندم! لعاب داد و چیزی شد شبیه به حنا و صدر!! حالا دیگه کمتر شره می کرد! خمیری بود و قشنگ مو را بغل می کرد!! دو ساعتی هست که گذاشتم سرم...
یک قهوه خوردم
یک سیب زرد.
گوشت آماده کردم که کوبیده بپزم. یادمه اینو هم نوشتم. پیاز رنده کردم و آب گرفتم و گلپر را توی هاون دستی ساییدم و با اندکی نمک گوشت را اساسی ورز دادم و گذاشتم یخچال که چسبنده بشه بعدا سیخ بگیرم. برنجی که شاید هفته قبل خیس کرده بودم، تو یخچال، گذاشتم بیرون که پلو بپزم. ناهار، چلو کباب داریم، به حول و قوه الهی البت.
و خب، به قول شاعر،
غم آن خفته چند،
اشک در چشم ترم می شکند!
یاد شماهام. یاد زندگی سختی که دارید، و سخت تر می شه از این پس، بخاطر چند راس سپاهی حرامزاده که نه شرف شاه را دارند، نه امپراتور ژاپن را! پر روهای وقیح!