می خوام درباره دین حرف بزنم.

ریشه اش!

نطفه اش!

بشر، سالیان درازی زیست، و تجربه های گرانسنگی پیدا کرد! ما امروزه به سهولت شیر بعضی حیوانات را می دوشیم و می خوریم، اما از کجا فهمیدیم شیر خوردنی است؟! پاسخ، یک چیز است! تجربه!

بی شک بسیاری در سالیان دراز، ترشحات مار را هم چشیده، و اینبار مرده اند!

بسیارانی قارچهای زیبایی را که امروزه می دانیم سمّی هستند، چشیده و بلافاصله یا با فاصله، مرده اند!

اینها، و بسیاری دیگر، در خاطر بازماندگان مانده است، و نسل به نسل و کس به کس بعنوان دستوراتی نجات بخش، منتقل شده است!

دقت کنید! نجات بخش!

آدمیزاد قطعا گرسنگی زیادی کشیده تا فهمیده گندم را کی بکارد تا درست بار دهد! یک دستور زندگی بخش!!

می بینید که پشت هر کدام از این دستورات، یک واقعیت علمی به هزینه جانهای بسیار، بارها تجربه شده و عمل آمده است. و بلا شک همیشه هم درست نبوده مثلا حتما زمانی که بشر با خودش فکر کرده در گذشته و پارسال چه شد که مثلا وفور نعمت شد یا فلان بلا دفع شد، بسیار پیش آمده که فکر کند بخاطر این بود که هنگام مثلا عبور از جلوی فلان صخره فلانی زخمی شد و خونش به فلان جای کوه مالیده شد! درست همونجوری که خوردن و نخوردن قارچ و یا شیر و یا زهر را تست کرده حتما سالیان درازی هم مشغول آزمون همان تجربه بوده است. یکسال سعی کرده مجددا خون پای زخمی اش را به همان نقطه بمالد و حسب همزانی دیگر شرایط، نتیجه ای تکرار شده که ربطی به این خون و مالش نداشته اما نتیجه گیری علمی اش را به بی راهه برده است. این اشتباه شاید باعث شده که سال بعد برای بهتر شدن وضع، تصمیم بگیرد خون بیشتری به صخره بمالد. شاید اینبار که نتیجه دلخواه نشده تلاش کرده علتش را بفهمد و مثلا فکر کرده سالی که نتیجه گرفته خون جانور جوانی به صخره مالیده شده و اکنون که خون پیری سالخورده مالیده نتیجه حاصل نشده است. در تصحیح اشتباهی که تصور می کرده مرتکب شده هر ساله خودش را اصلاح کرده و شاید پشتوانه همین تجربه ها، یا علوم زیستی سال به سال شده اینکه در مراسمی آیینی هر سال پسری یا دختری مثلا نو بلوغ را به قربانگاه ببرد و بیخ تا بیخ گلویش را ببرد و به خدایان (!) پیشکش کند!

پرت نشویم، بحث این است که طی سالیان دراز، درسهای دشوار زندگی را به بهای گزاف گرفته، برخی به درست، برخی به غلط! این درسهای زندگی ساز، نسل به نسل منتقل شده و اضافه شده و باور به آنها و انجام آنها موجبات بقا، شادی یا سیری اش شده و این مجموعه از دستورات، طبعا با نقش پر رنگی که در بقا و آسایش او داشته مقدّس شمرده شده است. به قول شیخ اشراق (؟) نان، نام اعظم خداوند است!

این ماجرای کسب دانش تجربی و تلنبار آن اگر پویایی خودش را حفظ کند و به روز شود طبعا به سعادت بشر می انجامد همانگونه که اگر گزاره های آن آزموده و پالوده نشوند، شاید صدها سال بعد، بع بع کردن و دور آتش دویدن و سیخ داغ در پرّه های دماغ کردن، به غلط، همچنان عاملی دانسته شود بر بارش باران، بر آبستن شدن گوسفندان، بر دور بودن از وبا و آخوند و طاعان !

می دونم طاعون درست است، قافیه چو تنگ آید، شاعر به جفنگ آید!

باری. به نظر می رسد آنچه مقدس بوده واقعا مقدّس است، امّا نه چندان!! هر چقدر که دلایل واقعی پشت اتفاقات شناخته تر شده آن بخش از دین و دستورات بی رنگ تر و مسخره تر شده است و خب در این میان بسیارند شیّادان که در هر زمان جهت حفظ منافع خودشان با علم به آنچه واقعا آزموده شده بوده چیزهایی هم بین کار فرو کرده اند و بعنوان فضولات، ماندگار شده در داستان! ...

هر تجربه زیستی ای، می تونسته بخشی از دین بوده باشه،

هر دینی،

اگه نخوردن شراب باشه،

یا خوردن آن!

دین، در زمان جاهلیت بشر، دستورات گرانسنگی بوده برای حفظ حیات!

مجموعه آموزه هایی بوده برای زندگی بهتر!

برای بقا!

برای سعادت!

برای سلامت!

این که شیّادانی در هر مرحله آن را منجمد می کنند و نقطه بر سر خطّ سبک سنگین کردن دستورات آن می گذارند، درست همان جایی است که یک پیغمبر ظهور کرده است!

درست همان نقطه که دین، کارکرد معکوس پیدا کرده است!

دین، مادامی که با عقل و با علم سر سازگاری و البتّه دنباله روی از آنها را داشته باشد، حیات بخش است و مجاز امّا به محض پیشی گرفتن از هر کدام، بی شک ابزاری است در دست حیله گران، چه عمّامه به سر، چه صلیب به گردن، چه مثل من بی همگان!

ختم کلام.

امید! یادم بود بهت. امیدوارم سلامت باشی دوست.