در ادامه دو سه تا پست قبلتر، در باره دین،

امروز می خوام یک چیزی را که درباره خدا شنیده ام، نقل به مضمون کنم.

یادم نیست کی بود و چی بود و کجا، ولی یادمه که می گفت، آدمیزاد، زمانی به کمال و بزرگی می رسه که خودشو جای خدا بذاره. نه از باب نخوت اون پیرمرد اححححمق متوهم که زبان من بود کلام خدا، نه. این می گفت، وقتی می شنوی کسی می گه خدایا فلان حاجت را دارم برام برآورده کن، اگه می تونی، تا هرکجاش که از دستت بر میاد، تو آستین همّت بالا بزن و براش برآورده کن! می گفت بگو خدا منم! خدا در من است! تو از خدا خواسته ای و من خدایم، برایت برآورده می کنم! و بکن، و بی منّت هم بکن...

یک لحظه تصور کنید اگه با این سیاق و مرام پیش می رفتیم،

به نظرم درست ماجرا همین بوده هم. یادم افتاد به یک حکایتی در ادبیات، می گفت یک بزرگی کسی از رفقای قدیم خودشو می بینه و می پرسه که روزگارت چطور است؟ طرف هم که در وضع خوبی نبوده اون زمان سفره دلش را باز می کنه و چندی از گرفتاری هاش می گه. این بنده خدا که سوال کرده بوده می گه صبر کن، می ره تو خونه اش یک چیزی گران بهای عزیزی که داشته را میاره می ده بهش می گه ببر اینو به زخم زندگی ات بزن.

طرف می ره،

اطرافیان شروع می کنند به سرزنش کردن این که مرد حسابی تو خودت احتیاج داشتی چه کاری بود کردی؟

می گه تا من باشم دیگه از کسی نپرسم چطوری! وقتی می پرسم یعنی می خوام مطلع بشم، نه از این بابت که فقط بشنوم، بدونم، از این بابت که مشکلی را رفع کنم! خودم پرسیدم خودمم موظفم الانه رفع کنم! اگه قصدم نبود که کمکش کنم، نباید می پرسیدم!

واقعا من هربار به هر معضلی در جامعه و حکومت این عن ها بر می خورم می بینم اینها اگه درس خونده بودند، اگه تحصیل کرده بودند، ما و خودشون به این شقاوت نبودیم که امروز! یعنی شما لازم هم نیست همه چیز را فهمیده باشی، حتی یک برگ یک درس از ادبیات ما، از ریاضیات، از هر کوووووووووووووفتی یک درس را اگه درست فهم کرده باشه کسی، محال است این جنایت ها و این خریّت ها را بکنه که اینها! الانم که کل سعادت و شقاوت یک ملتی افتاده دست باقر دزده! خدا رحم کنه...